بداهه‌نوازی: هنر اندیشیدن و اجرای موسیقی به طور همزمان.

تاریخ موسیقی ایران تار عموجان

اکنون که کمانچه کشها و شاگردان آنها را شناختید دوباره به سرگذشت خود برمیگردم:

پدرم ازمسافرت بازگشت و مجالس انس و موسیقی ما بیشتر شد.مادرم نیز که علاقه ی مفرطی باین هنر داشت ، شبها از پدرم مشق تار میگرفت ، علاوه بر میرزا رحیم ، با یکی از نوازندگان مشهور که مرد بسیار مهربان و خوش صحبت و مودبی بود آشنا شد و بمنزل ما رفت و آمد پیدا کرد.بما بچه ها گفتند میرزا غلامرضای شیرازی عموی شماست.

مادرم نزد عمو جان نواختن تار را ادامه داد.بقدری زود با میرزا غلامرضا انس گرفتم که باندک مدت مثل این بود که او سالهای دراز درین خانواده عموی حقیقی ما بوده است.

استاد زمانه - عمو جان میگفت : در شیراز ساز میزدم و همه می گفتند از من بهتر کسی تار نمیزند.بعد باصفهان آمدم و آنجا هم منحصر بفرد بودم.روانه ی تهران شدم و در یکی دو مجلس که ساز زدم همه پسندیدند خیال کردم که دیگر کسی بهتر از من تار نمیزند.شبی در منزل یکی از دوستان بودم.پیرمرد لاغر اندامی از در وارد شد که حضار قدم او را گرامی داشتند و در صدر مجلس جایش دادند.من تصور کردم آن پیرمرد یکی از رجال است.چه دستهای لاغر و چه انگشتهای بلندی داشت.اگر استعداد داشت و در جوانی ساز زده بود شاید تارزن خوبی هم میشد.اما میخواست چکند!لابد ثروت یا شغل مهمی داشت که آنقدر مورد احترام جماعت بود! همینکه من کمی تارزدم و ساز را زمین گذاردم او دست دراز کرد و ساز را پیش کشید.دل من به تشویش افتاد که الان این جناب خان پرافاده میخواهد مضراب بسیم بزند و چون ناشی است پوست تار، پاره و سازم خراب میشود ، تلنگری بسیم ها زد که دل من فرو ریخت.با کمال ادب گفتم آقا دست بساز نزنید!نگاه تندی بمن کرد و گفت واردم و با یک حرکت تار را در بغل گرفت و دستش بگوشی رفت و مثل برق کوک کرد و نواخت.همینکه انگشت هایش بکار افتاد و چند مضراب زد ، توجه مرا جلب کرد نغمه ها بود که چون در از پنجه اش میریخت! در دل گریستم و با خود گفتم : اگر تارزدن اینست ، پس من تا کنون عمری تلف کرده ام ! وقتی سازش تمام شد و تار را زمین گذاشت من در راهرو بودم که از خجلت موقعی که سایرین سراپا گوش بودند از اطاق بیرون آمده بودم.خودم رفتم و تارم بجای ماند.توی خیابان با قدمهای تند راه میرفتم.وقتی بمنزل رسیدم در اطاق نشستم و بسختی گریستم و دیگر از خانه بیرون نیامدم.دو روز بعد یکی از دوستان که در همان مجلس حضور داشت بسراغم آمد.ماجرا را بر او گفتم و از غم نالیدم.خندید و گفت مگر تو استاد را نشناختی ؟ کیست کهمیرزا حسینقلی استاد زمانه را نشناسد!گفتم من بینوا که باو گفتم دست بسازم نزند و باز گریه کردم.رفیقم گفت چرا گریه میکنی؟ گفتم بعمر از دست داده تاسف میخورم و از کاری که در پیشگاه چنین استادی کرده ام سخت خجلم.گفت ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.گفتم میگوئی چکنم؟گفت برو نزد استاد ، زانوی ادب بر زمین زن و هنر بیاموز.گفتم او از من دلتنک است چگونه مرا بشاگردی میپذیرد؟- گفت این کار با من !

درین جا عمو جان بتفکر فرو رفت و سکوت کرد... ما همه انتظار پایان حکایت را داشتیم.عاقبت پدرم بسخن آمد و گفت خوب بعد چه شد ؟میرزا غلامرضا گفت آری جوان بودم و کم تجربه و مغرور.باین امید بتهران آمده بودم که بهترین تار زنم.اما تیرم بسنگ خورده بود ! بامیرزا حسینقلی آشنائی نداشتم.کسی را هم نمی شناختم.اما درین اندیشه ها بودم که روز بعد همان دوست نزدم آمد و گفت برخیز تا نزد استاد برویم.گفتم شرمنده ام ! گفت من ماجرا را برای او گفته ام .پرسیدم او سخنی نگفت ؟ دوستم دیگر حرفی نزد و مرا بمنزل استاد برد.سربزیر افکندم و وارد شدم.میرزا گفت بنشین و از همان روز ، مثل یک طفل ابجد خوان ، شاگرد او شدم و آنقدر تمرین کردم و ساز زدم تا بعد از سالیان دراز استاد گفت حالا دیگر تار میرزا غلامرضا شنیدنی است.

نوای تار - عمو جان در بیرون دروازه ی گمرک باغ بزرگی داشت.اوائل پائیز دوستان خود را به نهار دعوت میکرد ولی رسم این بود که همه صبح زود حاضر شوند.وقتی وارد باغ میشدیم ، دور هم مینشستیم و انگور پاک میکردیم.بعد انگورها را به اطاقی که یکی دو پله از سطح باغ پائین میرفت میبردند و توی خمره هائی که دور تا دورچیده بودند میریختند.آن روز بخوشی با شنیدن ساز عمو جان میگذشت.دوباره بعد از چهل روز عمو جان میگذشت.دوباره بعد از چهل روز عمو جان میامد و دوستان را بباغ میبرد.همه وارد آن اطاق میشدند و روی سکوها می نشستند.عمو جان جامها را از مایع زرد یا قرمزرنگی که در درون خمره ها بود.پرمیکرد و بهمه میداد و سیبی هم پوست میکند و قطعات آنرا توی ظـرف خود میـریخـت.ما بچـه هـا  میدانستیم که آن نوشیدنی ها بدردمان نمیخورد ولی مثل اینکه از تماشای این منظره لذت میبردیم و تا میتوانستیم از آن سیب های سرخ که توی سینی بزرگی روی هم ریخته بود برمیداشتیم و برای بازی بباغ میرفتیم.پس از ساعتی که برمیگشتیم همه ساکت دور عمو جان نشسته بودند و گوش بتارش داشتند.بچه های بازیگوش چون میدیدند مجلس جای شوخی نیست دوباره بباغ برمی گشتند ولی نمیدانم چه سری درکار بود که پایم سست می شد و درگوشه ای آرام می نشستم تا خوب صدای تار را بشنوم.هر چند درست تشخیص نمیدادم ولی همینقدر می فهمیدم که از مادر و پدرم خیلی بهتر میزد.

(شماره 18) میرزا غلامرضای شیرازی نوازنده تار

 


در آن وقت گاهی وقتی در باغ عمو جان گردش میکردم ، آواز می خواندم.روزی عموجان صدایم کرد و گفت خودت میدانی چه میخوانی ؟ البته من نمیدانستم ولی او گفت اوعطا میخواندی ؛ حالا گوش کن اوبوعطا همین است که برایت میزنم.عمو جان مدتی ابوعطا زد ولی من نمیتوانستم پای سازش بخوانم.عمو جان گفت خوب است روحی جان هم تاربزند تا بتوانم صدایش را تربیت کنم ولی پدرم گفت حالا زود است ؛ باشد برای بعدها و باز هم از یاد گرفتن موسیقی بی نصیب ماندم.وقتی که باین هنر علاقه مند تر شدم و تحصیل موسیقی را آغاز کردم تاسف خوردم که چرا زودتر باین کار دست نزدم و چند سالی از عمر خود را تلف کردم.البته من تقصیر نداشتم پدرم هم پای بند رسوم زمانه بود.آنوقت کمتر موسیقی را از کودکی میآموختند ، وقتی بزگتر میشدند ، خود بصرافت طبع آغاز مینمودند.می گفتند ساز، طفل را بخود مجذوب میکند و از درس باز میداد.تازه اگر هم اینطور بود چه مانعی داشت ؟مگر موسیقی درس نبود؟ نه ، در آن زمان موسیقی را جزء درس حساب نمیکردند زیرا از جنبه ی علمی آن اطلاع نداشتند و آنرا یک کار عملی میدانستند.تعجب در اینجاست که هنوز هم همینطور است و مردم مملکت ما نمیدانند که موسیقی مدتهاست علم شده است و باید آنرا سالیان دراز در مدرسه آموخت و فرا گرفت.بنابراین چون برای مشغول شدن ، بساز گوش میدهند موسیقی هم جنبه ی تفریحی یافته و روش علمی خود را از دست داده است.هنر وقتی ترقی میکند که جدی پنداشته شود نوازندگان ما نباید باین دل خوش دارند که سازشان در میان دوستان شنوندگانی دارد.هر وقت مردم موسیقی شناس و هنرمند آهنگی را پسندیدند آن نغمه دارای ارزش است.امروز غیر از دیروز است.

باری میرزا غلامرضای شیرازی وقتی تارمیزد همه را فریفته و مجذوب میکرد.لطف و ملاحتی در پنجه داشت و مضرابش آن چنان ریز و نرم و پیوسته بود که نسیم سحر گاهان را جلوه گر میساخت.نگوئید تو کودک بودی چگونه چنین تشخیص دادی.هم اکنون استادانی هستند که نوای تار او را شنیده اند.همه ی آنها میگویند نغمه ی سازش شنونده را ساکت و خاموش میکرد و آهنگ تارش ملیح و جذاب بود.

گاردن پارتی - یاد دارم در باغ عمو جان جشنی بر پاکردند که نامش (گاردن پارتی) بود.از جمله ی متصدیان این امر، مرد دانشمند با ذوقی بود که ما او را (دائی مترجم) میگفتیم ، چه با مادرم دست برادری داده و آمد و شد خانواده ی ما با او بسیار بود.این دائی مترجم و آن عمو غلامرضا خان در حقیقت از بستگان بسیار نزدیک ما محسوب میشدند و هر دو هم براستی مردمان نازنینی بودند.دائی مترجم رئیس مدرسه ی زردشتیان و بمترجم همایون ، معروف بود.همان کس است که برای اولین بار کتاب حساب بسبک جدید نوشت و تالیفاتش سال ها در مدارس تدریس میشد.دائی مترجم مرد خوش صحبت و مهربانی بود که هیچکس ازمجالست او سیر نمیشد.خیلی هم متجدد بود و بروش جدید تعلیم و تربیت علاقه ی بسیار داشت.چند نمایشنامه هم نوشته بود و درآن موقع که کسی تاتری نمیدید ، خود و دوستانش که اغلب آنها هم معلم مدرسه بودند این قطعات را در جلسات دوستانه که با آشنایان خود داشتند ، بازی میکردند.حتی گاهی لباس خود را هم تغییر میدادند ولی صحنه ای در کار نبود.در خانه ای که دور هم بودند ، همگی دور اطاق مینشستند و بازی کنان از اطاق دیگری که باین سالن راه داشت بنوبت وارد شده رلهای خود را بازی میکردند.نمایشنامها جنبه ی اخلاقی و تربیتی داشت و در مهمانیهای دوستانه همه را یکی دو ساعت مشغول می کرد.

 (شماره 19) نفر اول از راست:1- میرزا عبدالله خان (پدرنگارنده) 2- کریم خالقی (برادرم)

3- میرزاغلامرضا شیرازی نوازنده تار (عموجان) 4- مؤلف درکودکی (1294)


باری صحبت گاردن پارتی بود.برای ترتیب دادن این جشن از دو ماه قبل مشغول کار شدند و چیزی که از نظر من بیشتر اهمیت داشت ارکستری بود که زیر نظر عمو جان بنا بود درین گاردن پارتی نوازندگی کند.عده ی نوازندگان در حدود ده تن بودند که با سازهای خود از قبیل تار و کمانچه و ضرب از مدتها قبل هفته ای دو سه روز در باغ عمو جان جمع میشدند و آهنگها را تمرین میکردند.چون هنوز نت معمول نشده بود نغمات را سینه بسینه فرا میگرفتند و همینکه همه خوب یاد میگرفتند.دسته جمعی آنقدر مینواختند تا آماده و مهیا میشد.در روز گاردن پارتی یک سن موقتی با چوب در باغ ساختند و آنرا با قالیچه های قشنگ تزیین کردند و ارکستر درین سن چند پرده نوازندگی نمود و عمو جان به تنهائی تار زد و همه را مجذوب ساخت.




دیدگاه کاربران


ارسال دیدگاه

*
شماره تماس شما دیده نخواهد شد.
پست الکترونیکی شما دیده نخواهد شد.
*