بداهه‌نوازی: هنر اندیشیدن و اجرای موسیقی به طور همزمان.

تاریخ موسیقی ایران دنباله ی سرگذشت

صحبت از تارعمو جان و گاردن پارتی باغ او بود که به مناسبت مرا به موضوع دیگری کشانید متاسفانه پدرم در سلک اخوان نبود و سن من هم این تقاضا را نداشته که شنیدن این کنسرتها برایم دست داده باشد ولی داستان آن را مکرر از زبان مردم صاحب ذوقی که بعدها از دوستانم بوده اند شنیده ام.باغ بهجت آباد را با استخر بزرگ که قنات آبی در آن جریان داشت و درختان سبز و خرمی آن را احاطه کرده بود ، به خوبی به یاد می آورم که گردشگاه زیبائی به شمار می رفت و مردم ، اوقات فراغت خود را در آن حوالی به خوشی و مسرت می گذراندند ، بعدها به دست دیگران افتاد و تقسیم به خانه های کوچکتری شد که حالا دستی هم به دامانشان نمی رسد.آن روز گردشگاه ملت بود ، امروز خانه ی صاحبان عزت!

دیروز و امروز - منزل ما هنوز در شهر بود.پدرم ذوق فلاحت داشت و می خواست باغی داشته باشد و از گاو و گوسفند خود شیربدوشد و به ما بخوراند.به راهنمائی عموجان باغ بزرگی بیرون دروازه ی قزوین خریده پر از درختان میوه بود و به آنجا انتقال یافتیم.گرچه بسیار به مدرسه دور بود ولی ما بچه های آن دوره به راه رفتن عادت داشتیم.صبح زود راه می افتادیم و از خیابانهائی که در زمستان مستور از گل و بهار و پائیز پر از گرد و خاک بود گذشته بعد از یک ساعت به مدرسه می رسیدیم و عصر هم به همین ترتیب برمی گشتیم.همیشه هم قبل از زنگ ، قابلمه را در نهارخوری گذارده برای خواندن سرود در سالن حاضر می شدیم.گوئی فراهم بودن وسائل زندگی ، مردم را نسبت به سابق تنبل کرده است.همین است نتیجه ی آثار تمدنی که به ناقص به ما رسیده است!اگر آن طور که دیگران دارند ما هم داشتیم مثل امروز سرگردان نبودیم ! آیا تقصیر ماست یا گناه آنها که ما را به دنبال خواسته های خود می کشانند؟

در هر حال با همان وسائل موجود که هنوز بهترش را ندیده بودیم ، خیلی هم خوش بودیم ، سلامتمان هم بهتر بود.اشتهای بیشتری هم داشتیم ، چه از صبح تا غروب توی باغ میوه می خوردیم ولی شام و نهار هم ترک نمی شد حالا بچه های ما بسیار کم خوراکترند ، چه ساعات تفریحشان را به خواندن مجلاتی می گذرانند که خواننده را بهره ای نمی دهد ولی البته صاحب مجله را به آب و نانی می رساند.اگر برای آنها مضر است برای اینها که بی فایده نیست!

باری لذت ما بچه های آن روز وقتی به سرحد کمال می رسید که شبهای جمعه در می رسید و چندین خانواده که با هم مانوس بودیم راه شمیران را در پیش می گرفتیم.در آن روزها ییلاق رفتن هر چند موقتی و چند روزه بود ، به یک مسافرت کامل شباهت داشت.همیشه هم موجباتش فراهم نمی شد.شاید سالی یکی دوبار پیش می آمد و چون بسیار از امروز قانع تر بودیم خیلی هم خشنود می شدیم.چرا؟ علتش معلوم است : کافه ای نبود که بروند و خودی به هم نشان بدهند.دانسینگ نبود که در آغوش هم بیفتد و برقصند و کارشان به رسوائی و بدنامی بکشد.سینمائی نبود که منظره های شهوت انگیز و هولناک را که مایه ی تباهی فکر جوانان است ببینند و آروزهای دور و دراز در سر بپرورانند.تجریش هم سرپل نداشت که در آن گاراژ اتومبیلهای لوکس توی ماشین بنشینند و مال خود را به رخ دیگران بکشند.آن هم مالی که معلوم نیست از کجا بدست آمده! آب علی و رامسر هم بیغوله های خرابی بود که هنوز آثار تمدن به آنجا نرسیده و قمارخانه ی خانه برانداز و میعادگاه عشاق نشده بود! حالا ببینیم آن زمان چگونه به شمیران می رفتیم:

چندین مفرش و رختخواب می بستیم و با درشکه به میدان سرچشمه می آوردیم.همانجه که کاروانسرای الاغ های شمیرانی بود.بارها را روی قاطرها می گذاردیم.خودمان هم سوار شده به طرف دروازه ی شمیران به راه می افتادیم.بعضی از خانمها که از الاغ سواری می ترسیدند دهانه ی الاغشان را خرکچی ها می گرفتند.لااقل یک ساعت طول می کشید تا به استخر قصر می رسیدیم.همانجائی که حالا ایستگاه فرستنده است و آهنگهای موسیقی را پخش می کند خواه درست باشد خواه نادرست!مقصود کاری است که ما هم رادیو داریم و نغماتی می نوازیم که حالا نمی توانیم بزنیم یا بد می زنیم و گوش مردم را  می خراشیم و موسیقی ایران را تباه می کنیم و آبروی خود را می بریم اینها مطالب مورد تاملی است که حالا مورد بحث نیست.

صحبت از رفتن شمیران بود.در قصر ، قهوه خانه ی خوبی بود که استخر بزرگی داشت.در آنجا چای می خوردیم و رفع خستگی می کردیم بعد دوباره به راه می افتادیم تا به قلهک می رسیدیم.در باغ یکی از دوستانمان حاج میرزا یحیی دولت آبادی که مرد آزادی خواه دانشمند معارف دوستی بود منزل می کردیم.این شخص یکی از مفاخر آن زمان بود ، مردها دور او می نشستند و صحبت می کردند.محضر بسیار گرمی داشت.اما چون بحث آنها در اطراف مطالب سیاسی بود ما از صحبتهایشان چیزی نمی فهمیدیم.بعدها دانستم که او از آزادیخواهان صدر مشروطیت بود که بسیار وطنش را دوست می داشت و در عقیده ی خود استوار و ثابت قدم بود.تا پای جان می ایستاد و از راهی که راست تصور می کرد منحرف نمی شد چنانکه در آخرین دوره ای که نماینده ی مجلس بود با وضعی که پیش آوردند مخالفت کرد و به همین مناسبت در دوره های بعد دیگر وکیل نشد و تا پایان عمر مغضوب و خانه نشین ماند... مردم دیروز پیرو مرام بودند ، امروز دنبال نامند!

مقایسه ی آهنگها - روز بعد مجددا به راه می افتادیم و به تجریش می رفتیم که یا به دربند و پس قلعه برویم یا به اوین و  درکه روی آوریم.حوالی ظهر به مقصد می رسیدیم و بساط خود را کنار رودخانه پهن می کردیم.شبها در نور ماهتاب همه دور هم می نشستیم و از نواهای دلپذیر کمانچه ی میرزا رحیم و تار میرزا غلامرضا استفاده می کردیم.

درین موقع به جمع ما هنرمند دیگری هم افزوده شده بود که سوت زیری داشت و او را سید حسین قراب می گفتند.مردی بود کوتاه قد و چاق و سرخ رو و خندان که ضرب هم می گرفت.دو پسرش محمد و قاسم  حالا هر دو اهل موسیقی هستند ؛ با تار و ضرب آشنایند و آواز هم می خوانند.

(شماره ی 23) سید حسین قراب (خواننده)


آهنگهای عارف در آن موقع بسیار معمول بود.اهل ذوق نسخه ی تصنیف ها را برمی داشتند و درکتابچه ای که همواره در جیب 

داشتند همراهشان بود.همین که موقع خواندن تصنیف می رسید کتابچه را درمی آوردند و دسته جمعی می خواندند:

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد                                                      دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد

از ابر کرم خطه ی ری رشک ختن شد                                                      دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

من از همان موقع به تصنیف های عارف علاقمند شدم.آنها را در کتابچه ای نوشته و ازبس خوانده بودم آهنگ و شعر را به خوبی از حفظ داشت.وقتی یاد خواندن دسته جمعی مردم در آن ایام می افتم و وضع فعلی مجالس دوستانه را می بینم به خوبی درمی یابم که در آن زمان ، مردم ذوق و نشاطی داشتند و آهنگهای مناسبی در دسترسشان بود که می خواندند و لذت می بردند.کسی مانند عارف تصنیف ساز بود که هم آهنگش دلربا بود و هم شعرش مضامین خوب داشت.حالا با این که باید ترقی کرده باشیم مثل اینکه به انحطاط رفته ایم:آهنگهای کنونی آن شور و جذبه را ندارد ، اشعار هم دور از لطف و مفهوم است ، کمتر کسی نیز می تواند بخواند.خوب رادیو هست ، هر وقت خواستیم پیچش را باز می کنیم اما حیف که اکثر خارج می خواند.تصور نکنید گفته ی من است.از زبان همه کس می شنوم اما مثل اینکه متصدیان این دستگاه هم از بس آهنگ بی رویه شنیده اند گوششان خارج شده است واز کسی هم که گوشش درست باشد چاره اندیشی نمی کنند.نتیجه اینست که من و شما هم باید این صداهای ناموزون را بشنویم!همه می دانند عیب از کجاست ، همه هم می خواهند نواقص مرتفع شود.پس چرا درست نمی شود؟... یا تنبلیم و بی علاقه ، یا ناتوانیم و بی اختیار!

درهمین موقع که مشغول چاپ این قسمت هستم صحبت از اصلاح موسیقی رادیو به میان آمده است و جمعی از استادان این هنر را برای انجام منظور دعوت کرده اند.امیدوارم مثل همه ی کارهای این کشور فقط حرف نباشد و نتیجه ی عملی حاصل شود.انشاءالله!




دیدگاه کاربران


ارسال دیدگاه

*
شماره تماس شما دیده نخواهد شد.
پست الکترونیکی شما دیده نخواهد شد.
*