بداهه‌نوازی: هنر اندیشیدن و اجرای موسیقی به طور همزمان.

تاریخ موسیقی ایران سنتور زن

سرگذشت این ساز

پدرم دوستی داشت به نام حاج حیدر خان معروف به آبدار باشی.مردی بود نسبتاً چاق و کوتاه قامت که در چهره اش اثری از زیبائی دیده نمی شد.سرش طاس بود و تنها چند تار مو مانند گیاههای هرزه ی پژمرده ای که در بیابان بی آب و علف روئیده باشد از اطراف آن سبز شده کله ی گنبدی  شکلش را زینت داده بود.مثل اینکه خداوند وقتی کسی را از لطف ظاهری محروم می کند از راهی دیگر وی را هدیه ای می بخشد که در عدلش تردید راه نیابد.چنانکه این مرد هم که حسن صورت نداشت سیرتی بس نیکو در نهادش بود که مردم اهل ذوق همواره به دورش گرد می آمدند.مردی بود خوش خلق و مهربان و شوخ بذله گو که هفته ای چند شب مجلس بزمش خالی از ساز و می و معشوق نبود.یک روز عصر که پدرم به منزل آمد گفت امشب با جمعی از دوستان منزل آبدارباشی مهمان هستیم و از قراری که وعده داده است یکی از استادان معروف موسیقی هم آنجا خواهد بود ، اگر می خواهی تو را هم با خود ببرم که سازش را بشنوی.یکی از آلات موسیقی را می زند که تاکنون ندیده ای.گفتم آن ساز چیست؟ گفت بعد خواهی دید ، صدائی بس مطلوب و دلنشین دارد.

مجلس انس - با کمال اشتیاق به دنبال پدر به راه افتادم. به خانه آبدارباشی رسیدیم ، در زدیم و از یکی دو پله پا به حیات نهادیم.صدای صحبت و خنده ی میهمانان بلند بود.قدم در اطاق نهادیم و نشستیم.حضار همه از دوستان پدرم بودند و اغلب آنها را می شناختم.مجلس انس بسیار خوبی بود ولی سازی شنیده نمی شد.میزبان که میهمانان را در انتظار نوازنده ، بی تاب دید با پذیرائی و شوخی و بذله گوئی سرآنها را گرم کرد.پاسی از شب گذشت و در زدند.چون دیگر کسی منتظر کسی نبود معلوم شد آنکه همه در انتظارش هستند ، رسیده است.آری خودش بود.مردی از در وارد شد بلند قامت ، سفید چهره ، پهن شانه ، خوش اندام و با اینکه برف پیری برموهایش نشسته ، به خوبی نشان می داد که ورزشکار بوده است.دست فرزندش را که پسری سیزده ساله بود گرفته از در وارد شد و سلام کرد.میزبان و میهمانان مقدمش را بسی گرامی داشتند و در صدر مجلسش جای دادند. چیزی که تصور نمی شد این آدم اهل ساز و موسیقی باشد.چه تا آن وقت هر چه اهل موسیقی دیده بودم ضعیف اندام و خوش تعارف و مجلس آرا بودند در صورتیکه این شخص ، خوش هیکل و متکبر و بی اعتنا به نظر می رسید.پس از خوردن چای به پسرش گفت : درست را بخوان ببینم یاد گرفته ای ؟ فرزندش گره دستمالی که دستش بود باز کرد و چند صفحه کاغذ و مداد و کتاب در آورد و مشغول نوشتن شد.حضار به هم می نگریستند که اینجا مکتب نیست! ولی کسی را یارای اعتراض نبود ، تنها با گوشه ی چشم صاحبخانه اشاره می کردند.درس و مشق آقا زاده مدتی طول کشید.آبدارباشی که مرد تجربه دیده ای بود و می دانست که با هر کس چگونه باید صحبت کند ، آغاز سخن کرد و از موسیقی و ساز تعریفها نمود و قصه ها گفت.سپس آقا معلم را چنین معرفی کرد: بزرگترین استاد زمانه سماع حضور که امشب بر ما منت گذارده مجلس را به قدوم خود مفتخر فرموده اند.

من تازه از کلمه ی سماع حضور فهمیدم که این شخص همان موسیقی دان معروفیست که بنا بود امشب ما را از هنر خود مستفیض کند.استاد سر خود را به تشکر حرکت داد و گفت : آری یک زمانی کار می کردم و ساز می زدم ، حالا مدتیست شوق و ذوق از بین رفته کمتر مضراب به دست می گیرم ولی ماشاالله پسرم بسیار با استعداد است و چندی است به او تعلیم ساز می دهم ، اگر اینجا چشم کسی تنگ نباشد و نظرش نزند برایتان خواهد نواخت اما چون به این فکر نبودم  فراموش کردم که ساز خود را همراه بیاورم.میزبان به عجله برخاست و گفت اگر اجازه بفرمائید بفرستم سازتان را بیاورند.گفت بد نیست ، مستخدمتان را صدا کنید. بعد نشانی داد و رفتند سازش را آوردند ویک کیسه ی پارچه ای که سازی در آن بود جلوی استاد گذاردند.سمـاع حـضـور ساز را بیرون آورد و جلوی خود گذارد.جعبه ای بود ذوزنقه شکل که سیمهای زیاد رویش کشیده بودند.معلوم شد سنتوراست.از زیر سیمها دو مضراب چوبی بیرون کشید و به دست گرفت و چند ضربه به سیم ها نواخت.سپس کلیدی هم درآورد و به کوک کردن مشغول شد.کوک مدتی به طول انجامید و همه را کوک کرد و مشتاق نمود.بعد ساز را جلوی پسرش گذارد و گفت : حبیب جان بزن.


(شماره 50) سنتور زن - کپیه از روی تابلوی دوره ی فتحعلی شاه کار ژول لوران که در حدود صد سال

 پیش در ایران کشیده شده و اکنون درکتابخانه ی هنر موجود است.

آبدار باشی برای اینکه خوش خدمتی کند صدا کرد ، چند گل آتش آوردند و دانه های اسپند را روی آن پاشید ودود را دور سر آقا زاده گردانید و گفت : خداوند از چشم بد دورش بدارد.این حرکت دوستانه بسیار مطبوع طبع سماع حضور واقع شد و پسرش نواختن را شروع کرد.من تا کنون این ساز را نشنیده بودم ولی به خوبی تشخیص می دادم که نوازنده ، مبتدیست و هنوز خوب نمی زند.ولی که جرات تکذیب داشت.حبیب کوچک چند دقیقه ساز زد و مضراب را کنار گذارد.صدای احسن و آفرین از همه برخاست که واقعاً از پـدری مانند سماع حضور باید این چنـین فرزندی نیز به وجـود آید.اسـتاد هم سر را به علامـت رضایت حرکت می داد ولی مثل اینکه هیچ خیال نداشت حضار را از نوای ساز خود بهره مند کند.باز چشمهای مهمانان متوجه میزبان شد و او را به سخن آورد.صاحبخانه روی خود را به استاد کرد و گفت این آقایان که امشب درین مجلس حضور دارند همه مردمی اهل ذوق هستند و کمال اشتیاق را به شنیدن سنتور خودتان دارند ، امیدوارم که آنها را بی نصیب نگذارید.استاد مضرابها را به دست گرفت و ضربه ای به سیم ها نواخت و گفت همانطور که گفتم دیگر ذوق و شوقی باقی نمانده است ، مدتیست کار نمی کنم فقط گاهی اشتیاقی پیدا می شود برای خودم می نوازم زیرا مردم هنرپسند بسیار کمیابند و صنعت موسیقی به دست کسانی افتاده که مطرب صفتند و من خوش ندارم نزد جماعت ساز بزنم ، حالا دیگر نوبت فرزندم است.


آبدار باشی که رگ حساس اشخاص را زود به دست می آورد از اطاق بیرون رفت و یک ضرب کوچک خاتم با خود آورد و نزد یکی از مهمانان که به نواختن تمبک آشنا بود ، گذارد.تا چشم استاد به ضرب افتاد ، گفت چه ضرب خوش ترکیبی است ، بدهید ببینم. ضرب دست به دست گشت و نزدیک استاد رسید.سماع حضور با دقت تمام تنبک را نگریست و کف دستی روی پوست زرد و چند تلنگر نواخت و گفت بسیار خوش صداست ، کمتر اتفاق می افتد که ضربهای خاتم خوب بخواند ولی این تمبک از روی اصول صحیح ساخته شده به همین جهت درست صدا می دهد آبدارباشی گفت کار شیراز است که چند سال پیش تهیه کرده ام ، اگر مورد پسند است تقدیم شود. سماع حضور گفت متشکرم ، من هم یک ضرب کوچک دارم که پسرم می زند.راستی فراموش کردم بگویم که فرزندم در گرفتن ضرب هم مهارت یافته است.بعد شرحی داد که هر کس بخواهد در موسیقی پیشرفت کند باید از طفولیت با تمبک آشنا شود چنانکه من هم مدتی پای ساز استادم ضرب می گرفتم ، خداوند رحمتش کند ، هنرمند بی نظیری بود ، دیگر دست زمانه چنین نوازنده ای را نمی پروراند.آبدار باشی گفت من این افتخار را دارم که از سنتور استادتان نصیب برده ام ، او هنرمند بزرگی بود ، راستی که اسم بامسمائی داشت و مایه ی سرور مجلس بزرگان بود.

ذکر کلمه ی سرور ، موجب انبساط خاطر سماع حضور شد و به یاد استادش افتاد.سربه جیب تفکر فرو برد و سکوت کرد ، بعد مثل کسی که از گذشته ای بسیار دور ، یاد می کند گفت آری استاد من محمد صادق خان سرور الملک بود که او را رئیس می گفتند زیرا در میان نوازندگان دربار ناصرالدین شاه همه او را به استادی و ریاست قبول داشتند.آبدار باشی که موقع را مناسب دید گفت برای شادی روح آن مرحوم که استادی مانند شما پرورانده است امشب ما را از نغمات زیبای سنتور خود بهره مند کنید.سماع حضور مثل کسی که حالت جذبه ای یافته باشد بی تامل حوله ای روی سنتور کشید و مضرابها را به دست گرفت و شروع به نواختن کرد.هنوز چند مضراب بیشتر نزده بود که به پسرش اشاره کرد ضرب را بردارد و با او همراهی کند.حبیب کوچک تمبک را به بغل گرفت و نرم نرمک با انگشتان ظریف خود بنواخت.دیگر صدائی جز ضربات مضراب استاد و پشتیبانی ضرب شنیده نمی شد ، گوئی نفس ها در سینه ها حبس و همه ی چشمها به دستهای استاد خیره شد.مضرابها با سرعت به سیمها می خورد و به قدری زیر دست استاد ، مرتب و شمرده و متوالی بود که جز خطی که برتارهای سنتور عمود بود چیزی در هوا دیده نمی شد.استاد گاهی ضربی می زد و گاهی نغمات آوازی می نواخت.شاید بیش از نیم ساعت ساز زد که همه را فریفته و مجذوب ساخت.

کجا بودند نوازندگان امروزی سنتور که ببینند استادی و مهارت چیست! من کجا می توانم شرح سازی را که از سماع حضور شنیدم وصف کنم! فقط یک جمله می نویسم و بس : سالهای بعد وقتی حبیب کوچک بزرگ شد و حبیب سماعی نام یافت ، سنتورش اثری از ساز استاد را داشت.

این بود اولین خاطره ای که از سنتور سماع حضور به یاد داشتم چند سال بعد هم زندگانی را بدرود گفت.دیگر نه او را دیدم نه پسرش را تا وقتی که سالها بعد با حبیب سماعی دوست و آشنا شدم و از ساز او بهره ها بردم که در جای خود ذکر خواهم کرد.اینک که نام سنتور به میان آمد کمی هم از داستان گذشته ی این ساز بنویسم و خواننده ی عزیز را با استادان این فن آشنا کنم:

سنتورخان - کنت دو گوبینوی فرانسوی می نویسد : دو هنر پیشه ی دیگر در ایران هستند که هر دو معروفیت دارند یکی خوشنواز که در زدن کمانچه ماهر است و برعکس علی اکبر(مقصود آقا علی اکبر پدر میرزا عبدالله و آقا حسینقلی است) مردی خوش مشرب می باشد و دیگر محمد حسن که خیلی خوب سنتور می زند.لیکن محمد حسن برعکس خوشنواز مردی ساکت و کم حرف می باشد و کمتر او را دیده اند که بخندد.

آقا علی اکبر و خوشنواز و محمد حسن در اوائل سلطنت ناصرالدین شاه یعنی همان موقعی که گوبینو کتاب سه سال در ایران را نوشته از نوازندگان دربار بوده اند.به طوری که دیگران می گویند ، محمد حسن یا حسن خان را سنتور خان هم می گفته اند و او قدیمترین  استاد سنتوری است که ما می شناسیم.از شرح حال این نوازنده چیزی به دست نیامد ولی او شاگردی داشته است به نام محمد صادق خان که از هنر او بسی داستانها شنیده ام.

محمد صادق خان - در دربار ناصری نوازنده ی زبردستی به شمار می رفته و اولین موسیقی دانیست که لقب گرفته وسرورالملک شده او را رئیس هم می گویند زیرا سمت ریاست نوازندگان دربار و نقاره خانه را داشته است.محمد صادق خان فرزند مطلب خان کمانچه کش است که نخست پیش پدر خود به نواختن کمانچه شروع کرده سپس معلومات خویش را نزد سنتور خان تکمیل نموده و نوازنده ی زبردستی شده است.

محمد صادق خان سه تار خوب می زده و به پیانو هم آشنائی داشته است.وقتی در زمان ناصرالدین شاه پیانو به ایران آمد ، کسی به نواختن این ساز آشنا نبود.می گویند میان موسیقی دانهای ایرانی اول کسی که به این ساز آشنا شد و نواختن آن را شروع کرد محمد صادق بود که آهنگ های ایرانی را روی پیانو نواخت.

معیرالممالک در کتاب خود چنین می نویسد :

در بالا خانه ی انیس الدوله پیانوئی بود ولی هیچکس از اهل اندرون زدن آنرا نمی دانست.در آن زمان پنج یا شش پیانو در تهران بیش نبود و کمتر کسی از فن نواختن آن سر رشته داشت.محمد صادق خان که استاد سنتور بود و در اواخر ملقب به سرورالملک شد پیانو را نیز خوش می زد.مادرم تبسم نامی از کنیزانش را برآن داشت تا  نزد مشارالیه پیانو بنوازد و او هر چه مشق می کرد به مادرم می آموخت (مادر معیرالممالک مرسوم به عصمت الدوله دختر ناصرالدین شاه ازخجسته خانم تاج الدوله دختر سیف الله میرزای پسر فتحعلی شاه بود) این کار بین خانمهای اندرون شهرتی به سزا یافت و شاه را نیز خوش آمد.از آن پس هر شب که مادرم خدمت پاشاه می ماند حسب الامر باید پیانو بزند .... چون دستگاه آواز به پایان می رسید یکی از خانمها که از عهده ی خواندن تصنیف برمی آمد آغاز خواندن می نمود.

در جای دیگر می نویسد : نوازندگان موقع خواب یکی سرورالملک که خداوند موسیقی و مشهور بود ، دستمالی بر روی سنتور  می گسترد ، به قدری صدای ملیحی برای موقع خواب می داد که بهتر از آن نمی شد.

اعتماد السلطنه نیزدر یادداشتهای خود از سنتور محمد صادق خان تمجید کرده است که در صفحات قبل همین کتاب خوانده اید.


(شماره 51) مجلس نوازندگان دوره ی ناصری تابلوی کار کمال الملک در سال 1310 هـ.ق کشیده شده و اصل آن در موزه ی

گلستان است 1- محمد صادقخان (نوازنده ی سنتور) 2- اسمعیل کمانچه کش 3- آقاغلامحسین (نوازنده ی تار)

شاگرد وی سماع حضور فرزند میرزا غلامحسین بوده به طوریکه معیر می نویسد: وی ساز اختراع کرده بود به ترکیب کمانچه با سیمها و پیچهای زیاد و دسته ای بلند به همین جهت آنرا ایستاده می زد و مجلس آرا نام نهاده بود.آنرا در حضور شاه به صدا در می آورد و انصافاً خوش می نواخت.

می گویند وقتی ناصرالدین شاه به فرنگ می رفته است در یکی از مسافرتها سرورالملک و سماع حضور هم همراهش بوده اند.وقتی شاه از سرحد خارج شد محمد صادق خان وسماع حضور به قصد گردش از همراهان جدا و به دهی وارد می شوند و در جلوی قهوه خانه ای می نشینند ولی هر چه طلب می کنند کسی به آنها اعتنائی نمی کند.محمد صادق خان به شاگردش سماع حضور می گوید : حبیب جعبه ی سنتور مشغول می شود.صدای ساز همه را به دور او جمع می کند و دهاتیها به قدری مشتاق و علاقه مند می شوند که چند روز آنها را نزد خود نگاه می دارند و با کمال احترام پذیرائی می نمایند.

محمد صادق خان دو پسر داشته است یکی به نام مطلب خان (هم اسم جدش) که او هم سنتور می زده و در عکس نوازندگان درباری دیده می شود ولی در جوانی در گذشته و شهرت زیادی نیافته است.فرزند دیگرش هم میرزاعبدالله سنتور زن است اما کسی که بعد از محمد صادق خان نام استاد را زنده نگاهداشته شاگردش سماع حضور می باشد.

سرورالملک یکی از هنرمندترین موسیقی دانهای دربارناصریست که تا زمان مظفرالدین شاه هم حیات داشته و بر همه ی نوازندگان درباری سمت استادیش مسلم است.نامبرده گوش بسیار دقیقی داشته و علاوه بر سنتور، در نواختن سه تار نیز استاد زبردستی بوده است.می گویند تا به آن پایه هوشمندی و ذوق و زیرکی داشته که با مختصر تمرین و ممارست از عهده ی نواختن هر سازی برمی آمده است.داستانی از او حکایت می کنند که کاسه های چینی یا گیلاسهای  مختلف را آب می کرده و با کم و زیاد کردن آب درون آنها یک گام موسیقی تشکیل می داده و آهنگهائی می نواخته است.کسانی که سمت شاگردی او را داشته اند مانند حبیب سماع حضور در سنتور و ضرب ، مهدی صلحی در سه تار و حبیب الله شهردار (مشیر همایون) در پیانو همه بعد از وی استادان مسلمی به شمار آمده اند.

علی اکبر شاهی - یکی از نوازندگان سنتور که بعد از استادی محمد صادق خان مهارت داشته ، میرزا علی اکبر معروف بهآبدارخانه است که نوزانده ی مخصوص نایب السلطنه بوده است.ظل السلطان وصف او را شنیده وی را نزد خود می خواند.علی اکبر به قصد مسافرت اصفهان به قم می رود.نایب السلطنه اطلاع می یابد و دستور بازگشت او را می دهد.علی اکبر در صحن قم متحصن می شود.بین نایب السلطنه وظل السلطان (دو برادر) برسر این موضوع رنجشی به میان می آید.شاه از موضوع با خبر می شود و علی اکبر را نزد خود می خواند و او هم چون از ترس پسران شاه در آبدار خانه ی دربار می ماند ، به میرزا علی اکبر آبدارخانه معروف می شود.صفحه ای از او به یادگار مانده است که آواز رهاب و مسیحی نواخته است.نام آهنگ را در روی صفحه آواز دلاویز نوشته اند و نمونه ی بسیار خوبی از سبک ساز قدماست که با روش مطلوبی اجرا شده است.

از میرزا علی اکبر سنتوری منقول است که وی روزی به منزل محمدصادق خان رفته و از پشت در ، صدای سنتور شنیده و چنین به نظرش آمده است که جوانکی با صورت زیر، همراه با استاد می خواند.صدای سنتور و آواز ، او را به درون اطاق می کشاند و مشاهده می کند که استادش با یک دست در زیر و با دست دیگر به طوری در بم کار می کند و مضراب ریز آنقدر متوالی و نرم به سیمها می خورد که از دور اثر صوت خواننده ی جوانی را می دهد.هر چند این داستان کمی به نظر اغراق آمیز می آید ولی به خوبی می رساند که مهارت سرورالملک بسیار بوده است.

حسن سنتوری - شاگرد دیگر محمد صادق خان است که همراه با نوزاندگان دیگر چند صفحه سنتور زده ولی چون صفحه ی ساز تنها ندارد معلوم نیست هنرش تا چه پایه بوده است.البته او را نباید باحسن سنتور خان که قبلا شرحش گذشت اشتباه کرد.

**********

سماع حضور- حبیب سماع حضور شاگرد محمد صادق خان نخست ضرب گیر استاد بوده و بعد نزد او به نواختن سنتور مشغول شده است.استادان امروز موسیقی که ساز او را شنیده اند می گویند در سنتور مسلط بوده است.برای اینکه از انعکاس زیاد صدای سنتور جلوگیری کند و صدای سیمها مخلوط نشود وی را عادت بر آن بود که دستمالی روی سنتور می کشید و به نواختن می پرداخت و شک نیست که با این ترتیب صدای سازش مطلوبتر می شد.

وی علاقمند به ورزش بود و در فن کشتی مهارت داشت.معیر در کتاب خود قصه ی بامزه ای از او نقل می کند:

یکی از تفریحات شاه تماشای کشتی گیری بود... در چنین روزی هر کس که از فن کشتی بهره ای داشت برای عرض اندام و کسب شهرت حاضر می شد.از جمله حبیب سنتوری ملقب به سماع حضور که مردی بلند بالا و سپید پوست و ستبر بازو و در فن کشتی  سرآمد زمان بود قرار شد با حاجی مبارک آشپز عصمت الدوله که سیاه بود و از پهلوانان نامی به شمار می رفت پـنـجه در


(شماره 52) حبیب سماع حضور در جوانی استاد سنتور

پنجه افکند.سماع حضور که میان حریفهای خود تنها از حاجی مبارک پروا داشت قبلا او را به طرز خوشی فریفته و به وی گفته بود که چون من قدم در میدان نهادم دیگر پهلوانان با من طرف نخواهند شد و البته با تو درخواهم آویخت مشروط برآنکه در ظاهر با کمال سختی به هم بپیچیم ولی باطناً قصد زمین زدن یکدیگر را نداشته باشیم. آن وقت نتیجه چنین خواهد شد که پس از زمانی تلاش ما را جدا خواهند کرد و هر دو مورد مراحم ملو کانه واقع خواهیم شد.مبارک پیشنهاد وی را می پذیرد و همین که سماع حضور فوطه برمیان بسته پا در میدان می گذارد سیاه بیچاره پیش آمده - یکی سپید چو شیر و دگر سیاه چو قیر- باهم گلاویز می شوند ...خلاصه پس از مختصر تلاشی حبیب ، مبارک ما را بر زمین کوبید.از مشاهده ی این حال ، خون سیاه خوش باور به جوش می آید و به چابکی از جا جسته... سر در عقب می گذارد و فریاد کنان می گوید : تو کسی بودی که بتوانی مرا زمین بزنی ؟


(شماره 53) موسیقی درزورخانه (از کتاب Perse تالیف Louis Dwbeaux چاپ 1841 میلادی)

این کتاب در دوره ی فتحعلیشاه نوشته شده است.

به جقه ی شاه اگر در دامان خود او هم به روی خواهمت کشت! سماع حضور ناچار رو به پله های عمارت آورد.شاه چون چنین دید... هر دو را به حضور طلبیده به حاجی مبارک گفت : سیاه ، زمین خوردن که دیوانگی و این حرکات را ندارد.مبارک... قضایا را به عرض رسانید. شاه خندید و ... امر کرد حضوراً یکدیگر را در آغوش بگیرند.

یکی از دوستان می گفت در مجلس جشن بزرگی که برای عروسی یکی از بزرگ زادگان برپا شد و در باغی چادر زده بودند


(شماره 54) حبیب سماع حضور و پسرش حبیب سماعی

 سماع حضور و میرزا حسینقلی هم حضور داشتند. میرزا به نواختن تار مشغول بود ولی کسی به ساز او توجه نداشت.سماع حضور می گوید حیف از تو که برای این مردم ساز بزنی ، صدای تار کم است و میهمانان را متوجه نی مکند.بعد می گوید سنتور مرا بیاورید و با قوت شروع به نواختن می کند.چون ساز او طوری خوش صدا بود که همه را جلب می کرد ، مجلس ساکت و آرام شد.بعد به تدریج صدا را ملایم کرد و روی خود را به میرزا نمود و گفت حالا همه سراپا گوشند و از ساز استاد استفاده خواهند کرد.میرزا حسینقلی نواختن را دوباره آغاز کرد و مجلسیان ازاینکه قبلا توجهی به ساز او نکرده بودند خجل شدند.

سماع حضور مرد با اعتقاد و با ایمان و در سلسله ی درویشی از فقرای نعمت اللهی بود.در آخر عمر وی را عادت براین بود که در خلوت ، اول وضو می گرفت بعد سنتور می زد.از اول پرسیدند مقصود ازین حرکت چیست؟ گفته بود من وقتی ساز می زنم با خدای خود رازو نیازمی کنم انسان وقتی به طرف خدا می رود باید پاک و مطهر باشد. با این وصف باید گفت این هنرمند به جائی رسیده بود که موسیقی را وسیله ی تزکیه ی نفس می دانست و شک نیست که چنین راز و نیازی حتماً در پیشگاه خداوند مقبول خواهد افتاد.


(شماره 55) حبیب سماعی استاد سنتور

حبیب سماعی فرزند سماع حضور بعدها جانشین مستحق پدر شد و مقامی را در سنتور یافت که همه او را استاد زمان خود می دانستند.هنر را از پدر به ارث برده بود ولی در خوی و رفتار وعقیده شباهتی به او نداشت.البته در مقام خود به شرح حال وی خواهیم رسید.

این بود داستان سنتور و سابقه ی این ساز خوش آهنگ که خوشبختانه امروز بازار رائجی دارد و طالبان نواختن آن بسیارند اما حیف که اغلب ، دیمی می نوازند و استاد قابلی ندارند و این ساز ملی را که سابقه ی بسیار طولانی دارد آن طور که باید خوب معرفی نمی کنند در صورتیکه سنتور سازی قدیمی است چنانکه نام آن در شعر منوچهری هم به کار رفته است :

کبک ناقوس زن و شارک سنتور زن است                                                      فاخته نای زن و بط شده طنبور زنا




دیدگاه کاربران


ارسال دیدگاه

*
شماره تماس شما دیده نخواهد شد.
پست الکترونیکی شما دیده نخواهد شد.
*