بداهه‌نوازی: هنر اندیشیدن و اجرای موسیقی به طور همزمان.

تاریخ موسیقی ایران ارکستر سه نفری

اولین سفر- بعد از چندی پدرم به مسافرت رفت.مدت دو سال که از سفرش گذشت ، ما را هم به شیراز خواست.در شهریور 1297 بعد از سال قحطی همان روزی که باد سختی وزید و مرض (آنفلوانزا) سراسر ایران را گرفت ، با یک کالسکه ی بزرگ چهار اسبه ، از دروازه ی شاهزاده عبدالعظیم ، به سوی قم حرکت کردیم.روز دوم مسافرت ، همه ناخوش شدیم ولی چند روزی که در قم توقف کردیم ، بهبودی یافتیم و به طرف اصفهان رهسپار شدیم.

در اصفهان به منزل صدیقه ی دولت آبادی وارد شدیم .این بانو ، خواهر حاج میرزا یحیی و از زنان باسواد متجددی بود که برای آزادی نسوان بسیار کوشش می کرد و در آن وقت روزنامه ی (زبان زنان) را انتشار می داد او از جمله کسانی بود که می خواست راه تربیت و ترقی ، برای خواهرانش که آن وقت در حجاب بودند ، باز شود تا آنها هم بتوانند دوش به دوش مردان ، پیشرفت کنند.البته زمینه مساعد نبود و اولیای مذهبی مخالفت می کردند ولی او از پا نمی نشست و به فعالیت های خود ادامه می داد.آرزوهای او آن روزها برآورده نشد و بعدها در سال 1313 جامه ی عمل پوشید و زنان از چادر بیرون آمدند.ظاهراً لباس تمدن به بر کردند ولی آیا تربیت معنوی هم یافتند ؟ خیال می کنم در تقلید ظواهر چنان تند پیش رفتند که کمتر توانستند به معنی و حقیقت پردازند.از سال 1320 هم که دوباره بازار خرافات پرستی رواج یافت گروهی از آنان چادرها را به سر کردند و راهی را که هفت سال پیموده بودند ، قبل از اینکه به مقصد برسند دوباره به عقب بازگشتند.امروز هم متجددترین آنها یا به فکر خود سازی اند یا در پشت میز بازی!

باری دیدن مناظر زیبا و آثار تاریخی اصفهان ، برای کودکی که اولین بار به مسافرت می رفت ، بسیار جالب بود.خیابان چهارباغ با آن درختهای کهن و عمارات چهل ستون و عالی قاپو با آن جلال و عظمت و مساجد شاه و شیخ لطف الله و چهار باغ با کاشی کاریهای زیبا و زاینده رود با پل های عظیم سی و سه چشمه و خواجو و مخصوصاً منارجنبان که وقتی توی یک مناره می نشستم و آن را به حرکت می آوردم ، مناره ی دیگر هم به آرامی رفت و آمد داشت ، برایم بی نهایت تماشائی و مشغول کننده بود.حالا وقتی درست فکر می کنم ، به روان پادشاهان صفوی که بانی این بناهای بزرگ بوده اند ، درود می فرستم ولی از اینکه بازار موهومات و خرافات را رواج دادند ، متاسف می شوم.هر چند منظوری سیاسی داشتند که پایه ی استقلال ایران را محکم کنند ولی حالا که ما قصد آن روز آنها را دریافته ایم و مقصود ، حاصل شده است چرا دست از مرده پرستی و افکار پوچ برنمی داریم و درخت وهم و خیال ار از ریشه نمی کنیم؟

************


(شماره 63) این دختر با روبند و چادر، روزنامه

زبان زنان را بدست دارد (سال 1297)

به سوی شیراز - راه میان اصفهان و شیراز را ، راهزنان گرفته بودند و رفت و آمد ، خطر جانی داشت.به شیراز تلگراف کردیم و منتظر جواب شدیم.پاسخ تلگراف دو روزه آمد و حالا که چهل سال جلو رفته ایم ، بیشتر طول می کشید! جواب این بود که به بانک شاهی مراجعه کنیم و با گاری امانتی که به شیراز می فرستند حرکت نمائیم.مسافرت تا شیراز آن هم با گاری ، بسیار خسته کننده بود اما چاره ای نداشتیم.از بانک دستور گرفتیم و آماده شدیم.مادرم به بازار رفت و مقداری پارچه و پنبه خرید ؛ حلاج هم به خانه آمد و چندین تشک و لحاف دوخت.از مادرم پرسیدم ، این همه رختخواب برای چیست؟ گفت روی نقره خواهیم نشست ، باید زیرمان نرم باشد! تعجب کردم زیرا معمولا پول نقره را در جیب می گذارند ، چرا آنقدر این سکه ها بدبخت شده اند که باید رویشان بنشینیم ! معلوم شد بانک شاهی می خواهد یک گاری پول نقره ی یک قرانی و دو قرانی به شیراز بفرستد.پولهای آن زمان ، قیمت داشت زیرا نقره ی خالص بود.پنج قرانش تمام مخارج یک خانواده را ، در روز تامین می کرد.بانک نمی توانست این همه پول اصل را بدون محافظ به خطر اندازد.مثل امروز نبود که کاغذ چاپ کنند و به دست مردم بدهند و صد ریالش کار پنج قران سابق را انجام ندهد! این گاری نقره را دویست سوار قزاق و ژاندارم بدرقه می کرد و به سرحد فارس می رسانید.از شیراز هم  صد سرباز تفنگچی می آمد و پول را تحویل می گرفت.

ترتیب مسافرت داده شد.مادرم مقداری کرباس خرید و به چادر دوز داد.او هم برای روی گاری سایبانی درست کرد.هر چه لحاف و تشک داشتیم روی جعبه های در بسته ی مهر و موم شده ی نقره ها انداختیم.گیوه ها را هم از پا در آوردیم و چهار زانو روی صندوقها نشستیم.گاریچی ، مرد بلند قامت ترک زبانی بود.مهار اسب ها را به دست گرفت ؛ سوتی کشید و شلاق را به کپل اسب ها  فرود آورد و گاری از زمین کنده شد.غلام بانک و پستخانه هم ، پهلوی سورچی نشستند.روی هم رفته سرنشینان این محمل قیمتی در حدود ده نفر بودیم که تمام لوازم مسافرت حتی هزار پیشه و اسباب آشپزخانه را هم همراه داشتیم.از سی و سه پل که گذشتیم و به اول (تخت پولاد) رسیدیم ، جماعتی را از دور دیدیم که معلوم شد همراهان این گاری پربها هستند.گذشته از نظامیان که با بارو بنه ، آماده ی حرکت بودند ، تمام مسافرینی هم  که از چند ماه قبل ، قصد مسافرت شیراز را داشتند ، از این فرصت استفاده کرده باردوی ما پیوسته بودند.بعضی پیاده ، برخی سوار الاغ و اسب و قاطر ، زنهای چادر نمازی هم با پالکی و کجاوه مهیای حرکت بودند.صاحب منصبی که رئیس اردو بود به گاری ایست داد وجلو آمده کاغذی را که رئیس 

بانک نوشته بود از مادرم گرفت و خواند و گفت مواظب باشید هیچکس جز شما حق ندارد به این گاری سوار شود ؛ شما مورد کمال اطمینان بوده اید که اینجا نشسته اید ؛ سفارشتان را هم کرده اند ، هر وقت کاری داشتید به من مراجعه کنید.بعد خبردار کشید و با فرمانهای او ، سواران قزاق و ژاندارم با خط زنجیر در بیابان پراکنده شدند ؛ گروهی به جلو رفتند و گروهی به عقب ؛ دسته ای به راست و دسته ای به چپ.به مسافرین هم دستور داد که دنبال گاری حرکت کنند.به سورچی گفت هر وقت دست راستم را بالا بردم و به جلو حرکت دادم علامت حرکت است و هر وقت دستم را محکم پائین آوردم نشانه ی توقف خواهد بود ؛ مواظب باش که باید به فرمان من حرکت کنی.بعد خودش مهمیز زد و اسب تاخت و به جلو رفت و وسط جاده ی خاکی ایستاد ؛ نظری به اطراف افکند و فرمان داد و همه با گاری به راه افتادند.ساعتی به تماشای مسافرین و نظامیان مشغول بودیم ولی به تدریج خسته شدیم و هر کدام در یکی از گوشه های گاری دراز کشیدیم و خوابمان برد.

به اولین منزلی که رسیدیم ، مرد کوتاه قد چاق سرخ روئی را دیدیم که به زحمت از قاطر پیاده شد و به طرف ما آمد.خیلی شبیه سید حسین قراب بود که قبلا وصفش را گفته ام.آری خودش بود که پیش آمد و سفربخیر گفت : به به ، شما کجا ، اینجا کجا ، چه همسفران خوبی! ما هم از گاری پیاده شدیم و اسباب سفر را پائین گذاردیم.سید حسین گفت با دو تن از دوستانم به شیراز می روم.چون با او سابقه ی الفت داشتیم ، قرار شد شبها در یک منزل با هم به سر بریم.گفت دوستانم را هم می آورم.مادرم گفت ما که آنها را نمی شناسیم - قراب گفت مردمان خوبی هستند ؛ با شما هم آشنا می شوند ؛ ازین گذشته مگر نمی دانید؟ تاملی کرد و گفت خوب بعد معلوم می شود!مادرم پرسید چه گفتی؟ قراب گفت رئیس اردو دستور داده جای خوبی برای شما تهیه کنند ، همه با هم خواهیم بود ؛ شب های خوشی خواهیم داشت ؛ می خوانیم و می زنیم - من به سید حسین گفتم خواندنش درست ، اما زدنش با کیست؟ ما که تار نداریم اما اگر شما داشته باشید مادر جان می زند.مادرم گفت تار من که لایق آواز قراب نیست - سید حسین گفت آخر یک کاری می کنم...

شب همه دور یکدیگر در اطاقی نشستیم و دوستان قراب هم آمدن چیزی که بیشتر توجه مرا جلب کرد دو جعبه ای بود که در طاقچه گذارده بودند.از سید حسین پرسیدم اینها چیست؟ گفت بعد معلوم می شود!مادرم به قراب گفت : چرا همه چیز را به بعد وعده می دهید؟ قراب خندید و به طرف طاقچه رفت و جعبه ها را پائین آورد و آنها را باز کرد و آنچه درون جعبه ها بود روی زمین گذاشت.با کمال تعجب دیدم ، یک تار و یک ویولن است.من به طرف ویولن رفتم و به تماشای آن که تاکنون ندیده بودم مشغول شدم.قراب به دوستانش گفت : این بچه عاشق موسیقی است تصنیفهای عارف را هم می خواند ، حالا بنوازیم و بخوانیم.بعد رویش را به من کرد و گفت : سازها را دست آقایان بده.من آن دو مرد را نمی شناختم و نمی دانستم چه می زنند.تار را دادم دست آنکه چاق تر بود و ویلن را هم به دست آن یکی که باریک اندام بود سپردم.قراب خندید و گفت : گرز درخور پهلوان است ، چه خوب شناختی !

حالا که همه چیز معلوم شد دوستان را معرفی می کنم : این آقائی که تار به دست دارد باصرالدوله است که به عضویت کابینه ی ایالتی فارس منصوب شده.آن آقا هم که ویولن را دست گرفته حشمت دفتر راد که منشی مخصوص قوام الملک است و من بسیار مفتخرم که در خدمت این دو دوست ارجمند عازم شیرازم.بعد رویش را به آقایان کرد و گفت : من با این خانواده الفتی قدیم دارم ، با میرزا غلامرضای  شیرازی و میرزا رحیم کمانچه کش در میان آنها شبهای خوشی گذرانده ام.امیدوارم آنها هم از مجالست دوستان من در این مسافرت خشنود شوند ، بعد گفت راستی ضرب کجاست؟ من دویدم و به اطاق مجاور که اسبابها در آنجا بود نگاه کردم ، کیسه ی ضرب را پیدا کردم و تمبک را به دست سید حسین دادم.باصرالدوله مضراب را به سیم کشید و صوت دلکشی داد.دیدم همان صدای کمانچه است ، اما تو دماغی نیست.سازها کوک شد و پیش درآمد ابوعطای درویش خان آغاز گردید.صدای تار و ویولن و ضرب بسیار مطلوب بود.مادرم گفت : ما بندگان خوب خدائیم که در سفر هم  از نعمت موسیقی و مجالست هنرمندان بی نصیب نمی مانیم.نوبت به آواز رسید و سید حسین با صوت رسای خود گاه همراه با تار و زمانی با پشتیبانی ویولن ما را محفوظ کرد.سپس تصنیف را همه به این شرح خواندیم:

دل هوس سبزه و صحرا ، ندارد                                                               میل به گلگشت و تماشا ، ندارد

دل سر همراهی با ما ، ندارد                                                                   خون شود این دل که شکیبا ، ندارد

ای دل غافل                                        نقش تو باطل                                     خون شوی ای دل

دلی دیوانه داریم                                 زخود ، بیگانه داریم                               زکس ، پروا نداریم

این تصنیف را عارف در موقعی که محمدعلی میرزا ، شاه مخلوع ، به تحریک اجانب ، به گمش تپه آمد ، در وصف او سرود که هنوز هم بعد از هفت سال در سر زبانها بود.

من در آن زمان از موسیقی بهره ای نداشتم و نمی توانم بگویم که ساز نوازندگان تا چه پایه از هنر مایه می گرفت.همینقدر می دیدم که نه تنها در گوش من اثر مطلوب داشت بلکه همه را شیفته و مجذوب می کرد باصرالدوله مضراب را به تار می نواخت و حشمت دفتر آرشه را به نرمی و ملایمت به سیم می کشید.

بعدها شنیدم که باصرالدوله از شاگردان خوب آقا حسینقلی و حشمت دفتر از دست پروردگان حسین اسمعیل زاده بوده است.قراب هم درخواندن آوازهای ضربی و تصنیف مهارت داشت و صدایش به اصطلاح معروف شش دانگ بود یعنی اوجش توانائی داشت وبا قدرت می خواند.ولی گاهی زیاد جیغ می کشید ، هر وقت ملایمتر می خواند اثر بیشتری در شنونده داشت.




دیدگاه کاربران


ارسال دیدگاه

*
شماره تماس شما دیده نخواهد شد.
پست الکترونیکی شما دیده نخواهد شد.
*