بداهه‌نوازی: هنر اندیشیدن و اجرای موسیقی به طور همزمان.

تاریخ موسیقی ایران بازگشت

منزل به منزل

در دو فصل گذشته مطالب دیگری مرا از ادامه ی سرگذشت بازداشت.اینک داستان خود را دنبال می کنم:

دراواخر تابستان سال 1299 به دنبال والی معزول به تهران حرکت کردیم.بعد از یک ماه که مقدمات این سفر فراهم گردید به خارج شهر منتقل شدیم.این بار، اردوئی که به اصفهان برمی گشت جاه و جلال بسیاری داشت.شرح حرکت ما ، هر چند با موسیقی بی ارتباط است اما خود قصه ایست که شنیدنش بی مزه نیست و از لحاظ اطلاع به اوضاع اجتماعی آن زمان هم چندان بی فائده نخواهد بود.

در هر منزل قریب دویست چادر زده می شد.همراهان حاکم عبارت بودند از دویست سوار کرد و لر و مراغه ای و عراقی با لباسهای محلی خودشان که پیش سینه و کمرشان پر از قطارهای فشنگ بود و هر کدام تفنگی از انواع مختلف مانند پنج تیر روسی و ده تیر انگلیسی و غیره حمایل می کردند.دو عراده ی توپ هم با تمام لوازم آن ، روی چرخ گذارده بودند که با اسب کشیده می شد.عده ی زیادی شتر و قاطر، لوازم مسافرت را حمل می کرد.چندین کالسکه و درشکه نیز مخصوص خانمها بود.یک اتومبیل مشکی رنگ هم بدون اینکه کسی سوارش باشد طی طریق می نمود.مردها حتی بچه هائی که به ده سال رسیده بودند سوار اسب حرکت می کردند.

قبل از طلوع آفتاب فراشها چادرها را پائین می آوردند و بار قاطرها می نمودند و پیشاپیش اردو حرکت می کردند.بعد لوازم مسافرت از قبیل تخت های سفری و رختخوابها را توی کیسه های بزرگ که مفرش می نامیدند می گذاردند و دور آنها را با تسمه ی چرمی می بستند و قاطرهای باروبنه به راه می افتادند.سپس علیق چهارپایان را بار شترها می کردند و روانه می شدند.اسلحه و مهمات این قشون که شخصی بود و افراد آن از دهات فرمانفرما آمده بودند ، همواره در گاریها جای داشت.اسباب و لوازم بسیار دیگری هم ، مخصوص (حضرت والا) بود که بیشتر آنها پیشکشی های مسافرت یا چیزهائی بود که با پول حلال مداخل حکومتی تهیه شده بود!از قبیل قالیچه های کار قشقائی و لوازم غذا خوری طلا و نقره ی کار دست صنعتگران هنرمند شیرازی و بقچه های ترمه و پارچه های زربفت و طاق شالهای نفیس که روزی در صندوقخانه ی مخصوص حکومتی دیده بودم و صندوقدار باشی آنها را در جعبه های محکم گذارده و بسته بود.چند صندوق آهنی هم آنجا بود که می گفتند از طرف طائفه ی از ما بهتران که یک وقتی با کلاههای لگنی از راههای دور به سروقت حاکم آمده بودند ، به پاس خدمات وطن پرستانه به والی فارس جائزه داده بودند!

می گفتند که این حضرت والی از طرف رئیس الوزرائی که عاقد قرارداد معروف بوده پشتیبانی می شد و این ایام مصادف همان زمانی بود که قشون جنوب در فارس و کرمان نفوذ کامل داشت.نصرت الدوله پسر والی هم که وزیر خارجه بود همراه شاه به لندن رفته بود ولی کارها به مراد آنها سر نگرفت و احمد شاه زیر بار قرارداد نرفت و با تجلیل تمام به تهران وارد شد.وثوق الدوله استعفا داد ، مشیرالدوله رئیس الوزرا شد ، قرار داد را رد کرد و فرمانفرما ما هم معزول گردید.

هر چادری مستخدم مخصوص داشت که صبحانه را حاضر می کرد و قاطر را آبداری را بار می نمود.روی این قاطر، خرجینی می انداخت و لوازمی را که در تمام روز مورد حاجت بود در آن می گذاشت.این اشیاء عبارت بود از یک فرش نازک ، جعبه ای به نام هزاربیشه که محتویان آن استکان و نعلبکی و قوری و قندان و چای دان و قاشق و چنگال بود ؛ سماور که در جعبه ی مخصوص چوبی قرار داشت ، با آتش گردان و دود کش و کیسه ی جای زغال ؛ قابلمه های نهار که معمولا یک رنگ پلو بود که از شب قبل پخته و حاضر می شد ؛ چند بشقاب نشکن که از آلومینیوم یا مس بود و زیردستی نامیده می شد ؛ چند بالش کوچک برای خواب بعدازظهر با دو سه پتوی نازک و شمد ؛ کوزه قلیان و میانه و نی و سرقلیان و تنباکو.بعد نوکری که نامش آبدار بود روی قاطر می نشست و آماده ی حرکت می شد.

همین که حضرت والا سوار اسب می شد طبالی که بر اسب سوار بود و دو نقاره کوچک در طرفین قاچ زرین مرکوبش داشت ، طبل ها را به صدا می آورد و این کار، علامت کوچ بود که دیگران سوار می شدند و از اردوگاه به طرف منزل بعد رهسپار می گردیدند.

خانمهای اندرون هم که در چادرهای مخصوص خود بودند که با تجیر از اردوگاه فاصله داشت و جلوی در این دیوار چادری ، همواره یکی دو خواجه ی سیاه لب کلفت کشیک می دادند ، سوار کالسکه ها می شدند و با مقداری فاصله از اردو حرکت می کردند که چشم نامحرمی به آنها نیفتد.

نزدیک ظهر همین که به آبادی می رسیدیم ، پیاده می شدیم و آبدارها نهار را گرم می کردند و در سفره می چیدند.بعد از صرف غذا کمی چرت می زدیم و بزرگترها هم قلیان می کشیدند و چای می خوردند و دوباره حرکت می کردیم تا غروب به اقامتگاه برسیم.چادرها را با نظم و ترتیب می زدند و چراغها را روشن می کردند و در چادر می گذاردند.آن عده ای که با هم الفت بیشتری داشتند دورهم جمع می شدند و صحبت می کردند ولی متاسفانه از موسیقی خبری نبود.پس شرح این مسافرت برای چیست؟

خواستم آنها که امروز با وسائل تندرو سفر می کنند ، این دو نوع مسافرت را با هم مقایسه نمایند و ببینند گذشتگان چه می کشیدند! البته از لحاظ زود به مقصد رسیدن ، مسافرتهای امروز بهتر است ولی مثل اینکه سفرهای منزل به منزل هم برای مردم بیکار، بی تفریح نبود!

چیزی که در آن مسافرت ، جلب توجه می کرد ، آشنائی و تخصص هر کس در کارش بود : مثلا سیورساتچی که مأمور خرید وسائل خوراک بود به محض رسیدن به منزل ، به ده می رفت و چند گوسفند می خرید و می آورد و به آشپزخانه می داد.آشپزها فوراً چند اجاق با سنگ وگل می بستند و دیگها را آب می کردند و گوسفندها را می کشتند و گوشت غذا را در دیگ می ریختند ؛ یکی مشغول شستن برنج بود ، دیگری سبزی پاک می کرد و طولی نمی کشید که غذای شب و نهار فردا برای لااقل دویست نفر آماده می شد.موقع تقسیم شام ، آبدارها با سینی هایشان می آمدند و برای هر چادری ، یک قابلمه ی پلو برای نهار فردا و یک قاب چلو با دو ظرف خورش برای شام می گرفتند.نانوا باشی هم قبلا آرد به ده برده و در تنور دهاتیان ، نان پخته بود.نان ها را هم توی سینی های غذا می گذاشتند.همچنین چادر دار باشی با چند فراش که به اختیار داشت به قدری به سرعت چادرها را می زدند و جمع می کردند که به خوبی معلوم می شد ، سالیان دراز درین کار تجربه آموخته بودند.همینطور میراخور با عده ای مهتر که جزء ارباب جمعیش بود ، فوراً یک سر طویله ی موقتی با طناب ، برای چهار پایان آماده می کرد و کاه و جو را تقسیم می نمود و در توبره ی اسب ها و قاطرها می ریخت.

قصه ی کوتاه - از ذکر نام فراش ، مطلبی به یادم آمد که مربوط به ایام اقامت شیراز است و درین جا حکایت می کنم:دفتر پدرم در ارگ دولتی سر راه مدرسه بود.بعضی روزها عصر قبل از رفتن به خانه ، به آنجا می رفتم و از پدرم سرمشق می گرفتم و خط می نوشتم.آن ساعت ، اغلب مصادف بود با وقتی که فرمانفرما والی مقتدر فارس در باغ حکومتی قدم می زد و اشخاصی به دیدن او می آمدند.کسانی هم که شکایتی داشتند اجازه ی شرف یابی می خواستند.حوض بزرگی درین باغ بود که همیشه چند دسته ترکه ی انار در کنار پاشویه ی آن جای داشت.یک گلیم کهنه هم با فلک در کنار حوض دیده می شد.فراشها که چماق بلند سفید نقره ای رنگ داشتند گوش تا گوش در یک طرف حوض ایستاده بودند.فراش باشی که چماق بزرگتر و لباسش قشنگتر و یک کمر بند نقره ای هم روی سر داری یقه بسته اش بود ، به دیوار تکه می داد.رئیس نظمیه هم که پیرمرد کوتاه قد عبا به دوشی بود و سوار الاغ می شد و تنها نشانه ی سربازیش این بود که جلودارش به لباس متحد الشکل پاسبان ملبس بود ، اغلب روزها برای زیارت حضرت والا در باغ ایالتی پیاده می شد و با طمأنینه و وقار پیش می آمد.رئیس مالیه ، رئیس عدلیه ، رئیس تلگراف ، کارگزار و رئیس قشون همه تحت امر شخص والی بودند و مستقیماً از او دستور می گرفتند و در حقیقت ، مثل این بود که همه نوکر او هستند زیرا وقتی شاهزاده را می دیدند تا کمر خم می شدند و تعظیم می کردند اما البته رئیس قشون که درجه ی (سرداری) داشت (مثل سپهبد امروز) و فقط دوسیت سیصد سرباز در تحت امر داشت که لباسشان پاره و وصله خورده بود ، خبردار می ایستاد و سلام نظامی می داد.


مکرر دیدم که والی در حضور رئیس عدلیه و رئیس نظمیه که اجرا کننده ی قانون بودند دستور می داد چوب می آوردند.فراشها چند بار، بله قربان می گفتند و می دویدند و گلیم را پهن می کردند.یک روز فراشباشی ، بی نوائی را که تقصیری داشت ، آورد و روی گلیم پاره خوابانید و پایش را در فلک گذارد و فراشها با همان ترکه های آب خورده ، مشغول زدن شدند.مقصر فریاد می زد: غلط کردم ، به سرحضرت والا دیگر ازین کارها نمی کنم ، به سر بریده ی حضرت امام حسین قسم که نفهمیدم ، ترا به خدا بگو دیگر نزنند ، ترا به پیر ، ترا به پیغمبر بس است ، آخ مردم ، اما حضرت والا در باغ قدم می زد و اعتنا نمی کرد.فراشها هم چوبها را به پای آن بیچاره ، خرد می کردند و دوباره با چوبهای تازه می زدند.کم کم صدای مقصر ، ضعیف شد مثل اینکه غش کرد.اما آنقدر چوب خورد که دوباره به حال آمد و فریادش به هوا رفت و صدای التماسش دل سنگ را آب کرد.

از پدرم پرسیدم : تاکی می زنند ، آخ بیچاره راستی مثل اینکه مرد ، دیگر نفس ندارد ، ترا به خدا شفاعت کنید - گفت برو خودت را بیانداز روی پای حضرت اقدس - گفتم می ترسم بگوید مرا هم بزنند - گفت : تو بچه ای شاید دلش بسوزد و از تقصیرش بگذرد - دویدم و خود را روی پای شاهزاده انداختم.- نگاهی به زمین کرد و گفت : روح الله چه می خواهی ؟ گفتم قربان این بیچاره را ببخشید - مرا بلند کرد و گفت : کی به تو گفت ازین فضولی ها بکنی ؟ گفتم دلم سوخت ، پدرم گفت راه چاره همین است - صدا زد ، میرزاعبدالله خان ، به این مرد که بگو قول می دهد دیگر از این کارها نکند ؟ پدرم هم دوید و گفت بله قربان قول می دهد.بعد فرمانفرما ، بادی در گلو انداخت و با صدای کلفتی که داشت فریاد زد : آهای بچه ها ، بس است! من هم عقب عقب رفتم و نزدیک بود توی حوض بیفتم که یکی از فراشها دستم را گرفت و گفت آقا پسر چرا پشت سرت را نگاه نمی کنی ؟گفتم حواسم برای این بیچاره پرت بود.گفت می خواست تقصیر نکند تا چوب نخورد ، اما بنازم غیرتت را ، اگر شفاعت نکرده بودی آنقدر چوب می خورد تا می مرد.گفتم خدا کند که زنده باشد.گفت آدمیزاد پوستش خیلی کلفت است ، این که چیزی نبود ، از اول تا آخر بیست ترکه به پایش خرد شد.- پرسیدم مگر بیشتر هم می توان چوب خورد؟ گفت ما یک روز یکی را آنقدر زدیم که دیگر ترکه های دور حوض تمام شد و باز هم زنده بود!

درین ضمن فراشها مقصر چوب خورده را به زندانی که آن طرف حوض بود می بردند.وقتی به من رسیدند فراش باشی رو به او کرد و گفت : اگر این آقا کوچولو شفاعت نمی کرد آنقدر زده بودم که می مردی ؛ برو دعا به او و پدرش بکن که مردمان خوش قلبی هستند.زندان دامن مرا بوسید و با یک نگاه تأثرآوری همین طور که اشک می ریخت گفت : جوان خیر ببینی خدا پیرت کند ، قربان زبانت برم که با دو کلمه حرف ، به دادم رسیدی.ولی فراشها نگذاردند حرفش را تمام کند واو را کشان کشان بردند و به محبس افکندند...

ممکن است شما امروز بگوئید در آن زمان که حاکم ، مقصر را چوب می زد ، دوازده سال از آغاز مشروطیت می گذشت و مملکت قانون داشت؟باید مقصر را محاکم می کردند و اگر تقصیرش ثابت می شد ، جزا می دادند.ولی آن روزها کسی ازین صحبت نمی کرد چنانکه رئیس عدلیه و رئیس نظمیه هم اغلب در موقع کتک خوردن مقصرین حضور داشتند.

بعضی ها می گویند هنوز هم ، همان آش است و همان کاسه ، منتها نوع آش و شکل کاسه عوض شده است.امیدوارم چنین نباشد!

در اصفهان - مسافرت در حدود بیست روز به طول انجامید.به اصفهان رسیدیم و در باغ نو که از ساختمانهای ظل السلطانی بود و عمارتهای متعدد داشت منزل کردیم.می گفتند صاحب این باغ در دوره ی اقتدار خود عمارت هفت دست و نمکدان را که در کنار زاینده رود بوده و به دست سلاطین صفوی بنیاد شده خراب کرده و از مصالح آن ، باغ نو را ساخته است.نمی دانم چرا آنقدر بی سلیقه بود که ساختمانهایش اسلوب صحیحی نداشت ، اگر ذوق و سلیقه ای داشت که آثار تاریخی را خراب نمی کرد.این قبیل اشخاص یک زمانی سرنوشت ملتی را تعیین می کردند!باز هم باید از بخت خود راضی باشیم که در آن دوره نبوده ایم.گرچه اگر هم بودیم ، یا نمی فهمیدیم که بدبختیم یا اگر می فهمیدیم ، چون نمی توانستیم به زبان بیاوریم ، سکوت می کردیم.

بعد از رسیدن به اصفهان چند روزی به رسیدگی امور پرداختند : سوران را مرخص کردند و آنها هم به ولایت خود رفتند.اعضای حکومتی و دفتری نیز به تدریج عازم تهران شدند.شاهزاده هم با مستخدم مخصوص خود با همان اتومبیلی که از شیراز برای روز مبادا آورده بود ، بسوی تهران حرکت کرد و پدرم را سرپرست خانواده ی خود نمود اسباب و اثاثه و لوازم را هم در انبارها گذاردند و مهروموم کردند و صندوقدار باشی در اصفهان ماند که از آنها مراقبت کند.

قرار بر این بود که بعد از دو هفته ما هم به پایتخت برگردیم ولی چون دستوری نرسید ، ما بچه ها را به مدرسه فرستادند و مشغول ادامه ی تحصیل شدیم.

فرمانفرما در تهران بود و بعد از کابینه ی مشیرالدوله می خواست رئیس الوزرا شود ولی سپهدار رشتی روی کار آمد تا از ساده لوحی او استفاده نمایند و حالا که قرار داد از بین رفت ، نقش دیگری بازی کنند و قدرت را به دست گیرند و با نمایش تازه ای بر اسب مراد سوار شوند چنانکه کردند و به نتیجه رسیدند.هنوز هم ریسمان این خیمه شب بازی به دست آنهاست و ما خوابیم ، تا کی بیدار شویم ، خدا آگاهست!

چند ماهی از اقامت ما گذشت شبی زنگ تلفن صدا کرد.پدرم گفت ببین کیست؟ جواب زنگ را دادم و گوشی را برداشت و گفتم : آقا چه خبر است ، این وقت شب چه می خواهید ؟ جواب آمد که می خواهم با پدرت صحبت کنم.گفتم شما کیستید؟ گفت بگو عشقی با شما کار لازمی دارد.من از این اسم تعجب کردم زیرا تا کنون به گوشم نخورده بود.به پدرم گفتم عشقی است.خندید و گفت عشقی شاعر معروف است ، لابد می خواهد با من شوخی و مزاح کند.خوب ، هر چه باشد رفیقمان است ، ببینم چه می گوید ، اگر جوابش را ندهم ، فردا یک هجو نامه هم می سازد.این بگفت و گوشی را برداشت و مشغول صحبت شد.اما مذاکره به طول انجامید و گاهی این کلمات ، جسته جسته به گوش می رسید : سید ضیاء - کودتا - فرمانفرما - حبس - توقیف - ...

همین که پدرم گوشی را زمین گذاشت ، گفتم راستی پدر جان کودتا یعنی چه؟ پدرم ناراحت به نظر می رسید و گفت چه می دانم؟ حالا فردا ، ما هم به آتش اعمال فرمانفرما باید بسوزیم.

شب چهاردهم اسفند 1229 بود.یک روز از کودتا می گذشت.رجال و اعیان و از جمله فرمانفرما توی زندان به عاقبت خود می اندیشیدند.عشقی و عارف هم با دمشان گردو می شکستند که دیگر کارها به سامان رسید!بیچاره ها خبر نداشتند ، اینها همه صورت سازیست و چیزی که در حساب ناید مائیم.

این تغییر اوضاع ، در زندگانی ما بی تأثیر نبود زیرا رئیس ژاندارمری با یک امریه وارد شد.گاریهای قشونی هم یکی پس از دیگری رسیدند انارها را باز کردند و هر چه بود ، بار کردند و با خود بردند و یک رسید هم به دست پدرم دادند.

از پدرم پرسیدم چه خبر است؟ گفت سید ضیاء مدیر روزنامه ی رعد را وقتی در سفر کرمانشاهان بودم و از بغداد آمد که به تهران برود ، خوب می شناسم ! سید لجوج یک دنده ای بود و از همان وقت حرفهای گنده ای می زد مثلا می گفت: تا کی باید این شاهزاده ها سرکار باشند و مردم را چوب بزنند و مالشان را غارت کنند.بعضی از رفقا می خندیدند و می گفتند ، سید در عراق زیاد آفتاب خورده است.معلوم می شد که حالا همه کاره شده و آنها را که تا کنون همه کاره بوده اند ، گرفته و به حبس انداخته و مالشان را هم توقیف کرده است.مگر ندیدی که گاری ها از صبح تا غروب ، چندین بار آمدند و انبارها را خالی کردند ، فردا هم می آیند.

راست می گفت نه تنها فردا ، بلکه تا یک هفته می آمدند و یکی یکی ، در انبارها را باز می کردند و محتویات آنها را می بردند.روز آخر هم به طویله رفتند و تمام اسبها و کالسکه ها را تصرف کردند.اسب کوچک من هم جزء اموال متصرفی شد.گفتم اسب مرا چرا می برند ؟ گفت تقصیر اسبت اینست که به طویله ی فرمانفرما رفت.حالا دیگر چیزی باقی نیست فردا بناست به اداره ی ژاندارمری بروم ، تو هم بیا ، شاید بتوانم اسبت را پس بگیرم.آن شب از این غصه که اسب نازنین را از دست داده ام ، به سختی گریستم تا فردا صبح که من را صدا کرد و با خود به اداره ی ژاندرمری برد و به ماژور عبدالعلی خان اظهار کرد که این بچه ، ازاینکه اسبش را هم جزء غنائم برده اند شکایت دارد.جناب ماژور دستور داد مرا به طویله ی بزرگی که در آن نزدیکی بود بردند.من اسب خود را شناختم.اسب پدرم را هم پس داد و دو تائی سوار شده به باغ نو مراجعت کردیم.

آیا واقعاً این کودتا به نتیجه رسید؟ شاید می خواست ثمری بدهد ؛ شاید هم سید راستی قصد اصلاح داشت ؛ ولی نهالی که به دست ملت کاشته نشود ثمرش عاید مملکت نمی شود.

در موقع اقامت اصفهان چون پدرم فراغتی داشت مجدداً مشق تار را شروع کرد و شب ها تصنیف های جدید عارف را که به اصفهان رسیده بود با تار می نواخت و من هم اشعار آن را حفظ کرده  می خواندم.تصنیف شور:

چه شورها که من به پا ، زشاهناز می کنم                                                     در شکایت از جهان ، به شاه باز می کنم

جهان پر از غم دل از زبان ساز می کنم

و تصنیف سه گاه:

بماندیم ما ، مستقل شد ارمنستان                                                            زبردست شد زیردست زیردستان

اگر ملک جم شد خراب ، گوبه ساقی                                                       تو باش باقی

صبوحی بده زان شراب شب به مستان

از تصنیفهای بسیار متداول آن دوره بود که عارف از اسلامبول به ارمغان فرستاده بود.بزرگترها اشعار را تفسیر و توجیه کرده نکات سیاسی و اجتماعی آن را شرح می دادند و در اطراف آن بحث ها می کردند.

 




دیدگاه کاربران


ارسال دیدگاه

*
شماره تماس شما دیده نخواهد شد.
پست الکترونیکی شما دیده نخواهد شد.
*