بداهه‌نوازی: هنر اندیشیدن و اجرای موسیقی به طور همزمان.

تاریخ موسیقی ایران آواز خوانی

شعر و موسیقی - موسیقی و شعر از دیر باز با یکدیگر توأم بوده اند.هر چه فن موسیقی ترقی کند ، احتیاجش به شعر کمتر می شود تا وقتی که بتواند بی کمک آن از عهده ی بیان منظوری برآید ولی هیچگاه از آن بی نیاز نخواهد بود ، بخصوص در کشور ما که هنوز هم شعر جزء لاینفک موسیقی است و همواره کلمه ی ساز و آواز با هم به کار برده می شود.در اینکه کدام از دو هنر شعر و موسیقی به هم محتاج تر می باشند ، قدما زیاد بحث کرده و به این نتیجه رسیده اند که شعر بی آهنگ ، کامل ولی موسیقی بدون شعر از بیان مطلب عاجز است ، چنانکه امیرخسرو دهلوی شعر را به عروس تشبیه کرده و نغمه را زیور آن دانسته است:

نظم را حاصل عروسی دان و نغمه زیورش                                   نیست بی عیب ار عروس خوب ، بی زیور بود

این طرز تفکر برای آنست که موسیقی ما یک صدائی بوده و کاملا از عهده ی بیان مقصود برنمی آمده است.به این جهت شعر را به کمک گرفته است تا در پرتو آن بهتر جلوه گری کند.اما چنانکه نوشتم هر چه فن موسیقی ترقی کند این نیازمندی کمتر می شود چنانکه موسیقی سنفنیک اروپائی هیچ احتیاجی به شعر ندارد و کسانیکه این نوع موسیقی را خوب درک می کنند ، می توانند ساعتها خاموش بنشینند و تنها به نواهای ارکستر گوش دهند و هزاران مناظر زیبا و حکایت شیرین از خلال زیروبمهای آن بشنوند و بینند.اما موسیقی وقتی فقط از یک نغمه تشکیل شود و هنر نوازندگی هم در اثر کمی جنبه های علمی ، محدود باشد ، زودتر شنونده را خسته می کند و تنها شعر، می تواند جبران این نقص را بنماید به خصوص اشعار غزل که رابطه ی بسیار نزدیک با نغمات ملی ما دارد و اوزان آن را با ضربهای موسیقی ما ، بستگی و الفت قدیم می باشد.به همین مناسبت مهمترین رکن موسیقی ایران را باید آواز دانست که هنوز هم این پیوستگی دیرین برقرار است.

آواز - شنوندگان موسیقی ایرانی وقتی آواز را می شنوند ، توجه کامل به شعر دارند که معنی و مفهموم آنرا درست درک کنند و گوئی این تفاهم وقتی شعر با نغمه ی موسیقی خوانده می شود ، به حد کمال می رسد ولی تعجب می کنم با این حال چرا اکثر خوانندگان قدیم ، آنقدر که توجه به چهچه و غلت و تحریر داشتند ، متوجه صحیح ادا کردن الفاظ نبودند چنانکه صفحاتی که از آواز آنها در دسترس می باشد بهترین شاهد این مطلب است.شیاد بی سوادی اغلب خوانندگان خود به درستی که معنی شعر را نمی فهمیدند ؛ یا هنر بلند خواندن که رسم زمانه بود و خواننده کمتر می تواند در اوج ، کلمات را درست ادا کند ، یکی از موجبات این سبک شده است.برعکس در میان آواز خوانهای گذشته هر کدام سواد بیشتر داشته و مقصود شعر را بهتر درک کرده و کمتر فریاد کشیده اند ، آوازشان هم مطلوبتر است.به طور کلی می توان گفت : آنها که در مکتب تعزیه تربیت شده اند ، بیشتر علاقه به بلند خواندن داشته اند و سبک خواندنشان هم امروز مطلوب ما نمی باشد.به همین سبب تعزیه خوانها را هر چند بسیاری از آنها کاملا به موسیقی وارد بوده و جزء آواز خوانها بشمار می آیند ، در فصل گذشته نام بردم و درین جا می خواهم از آوازخوانهائی گفتگو کنم که پیرو سبک شبیه خوانی نبوده وغزل ها را در مجالس انس ، همراه با ساز خوانده اند.

خوانندگان قدیم - موسیقی دانها و مخصوصاً خوانندگان مسن امروز ، نام بسیاری از آواز خوانهای قدیم را می برند که در موسیقی استاد بوده اند.یا آنها را دیده و صدایشان را شنیده و یا چون در دوره ی جوانی آنها نمی زیسته اند.وصف آنها را از استادان خود شنیده اند.به هرحال آنها نگارنده نام آن عده ای را ذکر می کند که موسیقی شناسان طرف اطمینان ، اسم آنها را به خاطر داشته و برایم نقل کرده اند.

از خوانندگانی که قدیمتر بوده و موسیقی دانهای معمر امروز نیز آنها را ندیده اند اشخاص زیر را نام می برند که در آواز مهارت داشته اند:

از اصفهانیها درویش حسن که شاید گوشه ی حاجی حسنی که در اغلب دستگاهها نواخته می شود از او باشد.همچنین میرزا حسن خاکی بزرگ و میرزا ابراهیم خاکی کوچک و رحیم زری باف که خواجه ی سفید بوده و رحیم خواجوئی که در اواخر عمر گوشش سنگین شده است.همچنین ابراهیم آقاباشی که سید رحیم و نایب اسدالله نی زن و علیخان دهکی (پسرحسین دهکی بازیگر) شاگرد او بوده اند.

از شهرهای دیگر خدامراد که می گویند همایون را کسی به آن خوبی نخوانده و مولا موسی مرد رشتی و حسین درشکه چی رشتی و حسن فکلی و آقا جان ساوه ای استادحاجی ملاکریم جناب قزوینی وحاج حکیم تهرانی و صادق خان نواب که نخست از غلام بچه های عزیز السلطان بوده است.

متأخرین - ازین طبقه سید عسگر کردستانی و شهاب اصفهانی را نام می برند.دیگر میرزا حسین ساعت ساز اصفهانی و اسدالله خان خازن الممالکی که با منتظم الحکما (نوازنده ی سه تار) مأنوس بوده و صدای بم گیرنده ای داشته و میرزا شکرالله خمسه ای خواننده ی میرزاغلام رضای شیرازی (نوازنده ی تار) .

همچنین سید رحیم دیگر معاصر سیدعبدالرحیم اصفهانی و زمان برادر عیسی آقاباشی و میرزا حبیب اصفهانی (معروف به حبیب شاطر حاجی) که در جوانی بیمار و صدایش خراب شد ، ولی قبلا صوت دلنشینن داشته است.وی باعارف نیز مأنوس 


(شماره 119) زمان (برادر عیسی آقا باشی)

بوده واستاد علینقی وزیری او را پنجاه سال قبل در اصفهان دیده و از حسن سلیقه اش تحسین می کند همچنین جناب دماوندی که چند صفحه از او به یادگار مانده و حسن قصاب لحنی که عکسش را در صفحات آتی مشاهده خواهید کرد و حسینعلی نکیسا که تعزیه خوان بود و در آواز خوانی به سبک بزم نیز مهارت دارد و چند صفحه از او موجود است.از استادان معروف آواز سه تن را ذکر می کنند که اینک جداگانه از هر یک نام می برم:

1- شیخ محمود خزانه که طاهر زاده او را در منزل عمادالکتاب در حدود 45 سال قبل دیده است.عماد سنتور می زد و شیخ محمود با این که پیرمرد بود با صدای پست ، افشاری خوانده و بسیار خوب از عهده برآمده است.گویند مردی بود مستقنی و دارای عفت نفس.موسی معروفی از قول مقبل دیوان چنین حکایت می کند که ناصرالدینشاه وصف شیخ محمود خزانه را شنید و به استماع آواز او اظهار اشتیاق کرد و به حاجب الدوله گفت موجبات این کار را فراهم آورد.حاجب الدوله ، نامبرده را دعوت کرد.ایام ماه رمضان بود و از او خواهش شد که چند شعری به سبک مناجات بخواند.شیخ محمود نخواند.آواز خوانی از اهل کاشان حضور داشت و گفت : معلوم می شود ایشان از عهده ی خواندن بر نمی آیند زیرا اگر می توانستند ، این همه اکراه نداشتند و خود شروع به خواندن کرد.پس از اتمام اشعار، شیخ محمود نتوانست ساکت بماند و در مایه ی بلند ، شروع به خواندن کرد که همه را مفتون و مجذوب ساخت شاه که در آن نزدیکی بود ، آوازش را شنید و یک نعلبکی پر از پول زرد برای او هدیه فرستاد.شیخ محمود که مرد متعین بی نیازی بود ، یکی برداشت و گفت : همین یک اشرفی به عنوان دست لاف ، کافیست و به باقی آن ، مرا احتیاجی نیست.اگر این داستان درست باشد ، باید گفت این مرد ، هنرمند واقعی بوده و قصد هنر فروشی نداشته است.می گویند بعدها ناصرالدینشاه به او گفته بود  در ایام ماه رمضان در یکی از مساجد مناجات کند و این پیشنهاد ، موجب آزردگی خاطر او شد چنانکه شهرت دارد دندانهای خود را کشید تا مجبور به انجام تقاضای پادشاه نشود.در هر حال نامبرده به نام یکی از بزرگترین استادان فن آواز شهرت یافت و از احاطه ی او در علم موسیقی نیز گفته های بسیار شنیده ام.

2- سید عبدالرحیم اصفهانی - که شرحی از داستان او را بعد خواهم نوشت.طاهرزاده میگوید : او سواد حسابی نداشت ولی بنان الملک که اهل ذوق و شعر شناس بود ، غزلهای خوب را نخبه کرده باو داده بود و او هم بخوبی آنها را حفظ داشت و این خود برایش مزیتی بشمار میرفت.وی تنها خواننده ایست که طاهرزاده روش او را قابل اقتباس دانسته است.

3- علی خان معروف به نایب السلطنه که او را علیخان عضد الملکی یا عیلخان حنجر دریده هم میگویند.وسعت صدایش زیاد بود و از بم تا زیر را پر طنین و خوب میخواند.بدستگاههای موسیقی کاملا احاطه داشت.میگویند آقا حسینقلی بسیار باو احترام میگذارد و او را استاد کامل میدانست.در میان خوانندگان گذشته ، تنوع تحریرش از همه بیشتر بود.آهنگهای ضربی میخواند و در آواز ضربی خواندن هم خوش سلیقه بود.کمی نی میزد ولی سواد شعری نداشت.چند صفحه از او باقیست و عکسش را با معاصرین خود ، بعد خواهید دید.فرزندش موسوم به اصغرتجلی نیز خوش آواز بود.

ازین سه تن که بگذریم استادی که در سبک خواندن بسیار سلیقه بخرج داده و ابتکاراتی کرده سید حسین طاهرزاده ی اصفهانیست که اینک داستان او را مینگارم:

طاهرزاده - در سال 1261 (1300 هـ.ق.) در اصفهان متولد شد.اینکه میگویند صدا ارثیست در مورد او این طور نبوده زیرا پدرش صوت نداشته و خواننده نبوده است.سید حسین میدانست که صدا دارد.روزهای جمعه باهمدرسان خود بکنار زاینده رود میرفت.مردم اهل ذوق در گوشه و کنار ساز و آواز داشتند.وی آهنگها را از خوانندگان اقتباس کرده میخواند و چون صوتی ملیح داشت و هنوز بحد بلوغ نرسیده بود ، زنها بدورش گرد میامدند و او را بخواندن تشویق میکردند و این خود وسیله ای بود که او درک کند حنجره اش گرم و آوازش در شنوندگان مؤثر است.

آمدن به تهران - در سن هفده سالگی به تهران آمد.در آن موقع اهل طهران روزهای جمعه به شهر ری (حضرت عبدالعظیم) می رفتند که هم زیارت کنند و هم در مزارع اطراف که در فصل بهار با صفا و طربناک بود گردش نمایند.در آن زمان چند باغ در آنجا بود که همه کس می توانست به تفریح خاطر بپردازد.مردم دسته دسته در چمن زارها و باغها و کنار نهرها و حوالی چشمه علی ، بساط خود را پهن می کردند و می نشستند و اگر با خود غذائی از شهر نبرده بودند از نان و ماست و کباب شاهزاده عبدالعظیم که شهرت بسزا داشت و در بازار آنجا به وفور در دسترس همه بود استفاده می کردند.

من خود به خوبی به یاد دارم که هر کس شب به خانه می آمد کوزه ای ماست هم همراه داشت و گردش در حومه ی شهر ری بخصوص در فصل بهار و پائیز و سوار شدن ماشین دودی یکی از تفریحات آن ایام مردم تهران بود.به هر حال آن روز که سید حسین به گردش رفته بود تنها ماند.از اطراف ، آوازهائی شنید و بر سر ذوق آمد و به خواندن شروع کرد همینکه یکی دو شعر خواند چند تن کم کم به او نزدیک شدند و یکی از آنها جلو آمده سلام  کرد.در ضمن صحبت معلوم شد او هم اصفهانیست و خود را از خانواده ی صدری معرفی کرد.سید حسین با او آشنا شد و یکی دو مرتبه هم به منزلش رفت.

یکی از روزها که به خانه ی او رفت جوان برازنده ی خوش چهره ای آنجا بود که معلوم شد حسام السلطنه است و ویولن هم می زند.این دو جوان که هر دو سری پرشور داشتند به زودی با هم مأنوس شدند و اوقات فراغت را با هم می گذراندند.طاهرزاده در آن موقع آوازها را می خواند ولی به دستگاهها درست وارد نبود.حسام السلطنه که ردیف را مشق کرده بود ،ویولن می زد و سید حسین فرا می گرفت.در آن زمان یک نوع دستگاه به ایران آمده بود که آنرا (فونوگراف) می نامیدند.صدا را روی لوله های آن ضبط می کردند و همان را می توانستند دوباره بشنوند.حسام السلطنه یکی ازین دستگاهها هم داشت.روزها دو به دو می نشستند ، می زدند و می خواندند و لوله می گرفتند.طاهر زاده می گوید: این دستگاه بهترین معلم من بود زیرا صدای خود را می شنیدم و هر جا نقصی به نظرم می رسید اصلاح می کردم.در حقیقت موفقیت او در مصاحبت حسام السلطنه و لوله پر کردن بوده زیرا کمتر برای سایر خوانندگان چنین پیش آمدی شده است یا اگر هم شده ، حس تشخیص خوب از بد را نداشته اند زیرا آدمی اصولا خودپسند و خود خواه است.معلوم می شود این صفت در او نبوده و قوه ی استنباط هم داشته که به تدریج خودش منتقد و ممیز خود شده است.پس تا این جا می توان حسام السلطنه و مخصوصاً دستگاه فونوگراف را استادان اولیه ی سید حسین طاهر زاده دانست.

حسام السلطنه از شاهزادگان با ذوق خوش گذران ثروتمند بود.هر چند جزء اطرافیان مظفرالدین شاه به شمار می آمد ولی به طوری


(شماره 120) سید حسین طاهرزاده

خود می گوید علاقه ای به رفتن دربار نداشت یعنی اگر بخواهم حقیقت را بگویم گردش و تفریح و شب زنده داری و مجالس انس اهل ذوق و دوستان مجالی به او نمی داد.وی رفقای صاحب ذوق بسیار داشت که همه گرد شمع محبتش پروانه وار می سوختند.شب ها دورهم جمع می شدند و با ساز و آواز و شعر و رقص ، دل خوش می داشتند چنانکه گاه این مجالس شبانه از اطاق به گلخانه یا فضای باغ و گلزار و چمن و کنار رودخانه کشیده می شده و یاران یک دل و یک زبان ، آنقدر در نور ماه می نشستند تا روشنی صبح درآید.پس پیداست که روز را باید بخوابند تا خمار دوشین را از سر بدر کنند.طاهر زاده درین جلسات با مردم صاحب هنری چون میرزا عبدالله و سماع حضور و مجلل الدوله و ناصر همایون آشنا شد و از هر خرمنی خوشه ای چید تا درکار خود ورزیده و ماهر گردید.

نام مجلل الدوله را بردم.باید این نکته را نیز بگویم که او مرد درویش صاحب ذوقی بود که همواره منزلش محل اجتماع برگزیدگان هنر به شمار می رفت.چه خوب مرد آداب دان خوش معاشرت دست و دل بازی بود و به قول حسام السلطنه پیانو را با نمک می زد وضرب هم خوب می گرفت.طاهر زاده با بیشتر موسیقی دانهای معاصر خود در خانه ی او آشنا شد و از آنها کسب فیض کرد.

داستان سید رحیم - اما داستان خواننده ای که معروفست استاد طاهر زاده بوده است و قبلا وعده کردم که درین باره نیز شرحی بنگارم:

دوستان طاهر زاده گفتند سیدعبدالرحیم اصفهانی استاد قابلیست و شایسته است که طاهر زاده مجلس او را درک کند.خطیب الممالک موجب آشنائی آنها شد و شبی آن دو را با هم روبرو کرد.سید رحیم خواند و طاهرزاده دریافت که او تنها کسیست که می تواند استادش باشد.طاهر زاده می گوید: درآن شب میرزا غلامرضای شیرازی تار می زد.به اشاره ی دوستان ، من هم خواندم و سید رحیم خاموش شد.نه اینکه تصور کنید آواز طاهرزاده او را از خواندن باز داشت.سید رحیم مضایقه کرد زیرا فهمید که این خواننده بسیار با استعداد است و نخواست او را به فیض رساند.این همان حس حسادت دیرین اهل هنر است که می خواهند هنرشان با رفتن خودشان خاک شود و دیگری را نوائی نرسد.من از این خلق ناشایست حکایتها شنیده ام که تا ممکن شده از بازگوئی آن احتراز جسته ام ولی در چند مورد نتوانسته ام سکوت کنم چنانکه درین جا نیز مهار قلم از دستم رها شد.باری آن شب گذشت ولی طاهرزاده از پای ننشست و به دوستان گفت من نمی توانم از سید رحیم بگذرم زیرا او تنها کسیست که مرا به مقصود می رساند.عاقبت راهی پیدا شد که سید رحیم را به دفعات دعوت کنند و او را بر سر ذوق آورند که بخواند و طاهرزاده هم در اطاق مجاور پشت پرده بنشیند و کسب فیض کند.این کار عملی شد و این مجلسها مکرر اتفاق افتاد تا طاهرزاده به رموز کار واقف شد و از هنر استاد به طور غیرمستقیم برخوردار گردید.

حال مشاهده کنید که هنرمندان قدیم با چه نیرنگها از استادان حسود زمانه کسب کمال می کردند.متأسفانه امروز این شوقها دیده نمی شود و هنرجویان همین که چند به به و آفرین شنیدند قانع می شوند و مایه ی کافی نمی اندوزند و تصور می کنند استاد به دنبال شاگرد بیاید.حتی در مدرسه هم که موجبات کسب هنر فراهم است ، اشتیاق هنرجو به آن پایه نمی رسد که استاد را برسرشوق آورد.نتیجه همین است که از رادیوی تهران صداها می شنویم که این حالت را سعدی هم قرنها پیش به مضمونی خوش سروده است:

زیبقم در گوش کن تا نشنوم                                                                              یادرم بگشای تا بیرون روم

قبلا اشاره کردم که به قصد اصلاح وضع بی سر و سامان موسیقی رادیو از اهل هنر مشورت کردند.آنها هم نظر دادند که این کاریست فنی و باید از سیاست دور باشد.باری نزدیک بود که مطلب به جائی برسد ولی نمی دانم چه شد که ورق برگشت و موضوع به سکوت گذشت.می گویند : تا پریشان نشود کار به سامان نرسد ؛ آیا باید بیش ازین انتظار پریشانی داشت ؟

مسافرتها - درین هنگام دوره ی مشروطه در رسید و طاهرزاده که به انجمن اخوت پیوسته بود اولین بار در خانه ی ظهیرالدوله به فیض دیدار درویش خان نائل شد و با او دوست صمیمی گردید.چنانکه با وی همسفر شد و برای پرکردن صفحه به لندن رفت.این مسافرت در زمان استبداد صغیر (دوره ی سلطنت محمد علیشاه) بود.درین موقع  مجاهدین در رشت بودند.به خواهش آنها این هئیت سه شب در آن شهر کنسرت دادند.در مراجعت وقتی به کرج رسیدند علینقی خان وزیری که آن موقع افسر قزاق و مأمور کرج بود آنها را به چادر خود دعوت کرد و روزی را به خوشی گذراندند.وقتی طاهرزاده و یارانش به تهران رسیدند مقدمات فتح تهران فراهم شده بود و چند هفته بیشتر طول نکشید که مجاهدین به تهران رسیدند و دوران استبداد صغیر به سر رسید.

طاهر زاده در تمام کنسرت های انجمن اخوت شرکت داشت همچنین در کنسرتهائی که به نفع امور خیریه برپا می شد و در کنسرتی که به منفعت درویش خان داده شد حضور یافت و با آواز دلنشین خود موجب لطف و رونق کنسرتها را فراهم کرد و هیچگاه منظورش از موسیقی و شرکت در کنسرت ، جلب نفع مادی نبود.

قبل از شروع جنگ بین الملل اول مجدداً همراه درویش و سه تن دیگر برای پرکردن صفحه مسافرتی به تفلیس کرد.این هیئت به تشویق ایرانیاین که در تفلیس بودند کنسرتی هم دادند که بسیار جلب توجه نمود.

صفحات سفر لندن را کمپاین (هیزمسترزویس) و سفر دوم را کمپانی (داویداوف) پر کرد.بعداً این صفحه ها به برلن فرستاده شد که چاپ شود ولی به واسطه پیش آمد جنگ ، مقدار کمی از آنها رسید.طاهرزاده معتقد است که این صفحه بهتر از صفحات سفر اول است زیرا می گوید هوای لندن و مخصوصاً دود زغال که همواره سینه ی مرا ناراحت می داشت موجب شد که صفحات آن سفر خوب نشود.

سبک طاهرزاده - تنها کسیست که درمیان خوانندگان قدیم سبک ممتازی دارد.تحریرهایش متنوع و توجه کامل درست ادا کردن شعر به کار برده است.شخصاً ذوق و قریحه داشته و چون مرد با سوادی بوده در انتخاب اشعار و بیان آن دقت نموده است.هرگز به تکرار نغمات علاقه نداشته چنانکه وقتی یک مصراع را دوباره خوانده ، هر دفعه آن را  به طرزی دیگر ادا کرده است که مستمع را کاملا مجذوب می کند.کلمات زائد بی معنی مانند (خدادلم) و (هارا دلی دلی) و ازین قبیل که شیوه ی دیرین آواز خوانها بوده در شیوه ی او مترود گردیده است.از همه ی اینها گذشته حنجره اش هم گرمی و لطف خاصی داشته است.اکنون که بیش از هفتاد سال دارد و صوتی برایش باقی نمانده است که بخواند ولی وقتی با همان صدای گرفته ، زمزمه می کند در ادای الفاظ و کلمات و اشعار و سبک خواندن کاملا ممتاز است ، بهترین آواز خوانهای معاصر، او را به استادی قبول دارند و حتی سعی می کنند از روش او تقلید نمایند.صفحاتی از او در دسترس است که هر چند کهنه شده ولی هنوز هم به خوبی معرف سبک او می باشد بخصوص که با تار خوش آهنگ درویش و کمانچه ی با حالت باقرخان همراه می باشد.

از طاهرزاده پرسیدم که این سبک را از کجا به دست آورد ؟ فکری کرد و درین جمله ، پرسش مرا پاسخ داد:گذشتگان دو تحریر بیشتر نداشتند ، من سعی کردم تنوع تحریر پیدا کنم.بعد گفت پند لقمان حکیم را که سعدی از زبانش گفته است:

(ادب را از که آموختی ، از بی ادبان) به کار بستم و هر چه دیگران بد خوانده بودند ، تشخیص دادم که بد است و تقلید نکردم.همچنین سعی کردم جنبه ی خبری و استفهامی اشعار در موقع خواندن  مراعات شود و از همه مهمتر چون با فونوگراف سروکار داشتم و صدای خود را می شنیدم ، در صدد اصلاح نواقص آن برآمدم.

 


(شماره 121) طاهرزاده

متأسفانه این استاد شاگردی نداشته است.می گفت به دختری دستگاه شور را تعلیم دادم که مثل خودم می خواند ولی ادامه نداد و برای کسی هم نخواند.ابراهیم بوذری چندی از من تعلیم گرفت ولی نتوانست سبک استاد اولش اقبال آذر را ترک گوید.به عقیده ی خودش قمرالملوک با این که شاگرد او نبوده ولی مثل اینکه غیر مستقیم از روش او تقلید کرده است چنانکه می گفت وقتی صحنه اش را شنیدم خیال کردم خودم می خوانم.همین تعریف استاد برای درک اهمیت مقام هنری قمر کافیست تا در موقع خود به داستان او برسم.زنی که در میان تمام زنهای معاصر خود و حتی خوانندگان امروز از همه برتر و والاتر است.

بهترین خاطره - خاطرات گذشته ی یک پیرمرد هنرمند شنیدنیست بخصوص از زبان گویا و گرم طاهر زاده که مطالب را با آب و تاب مخصوص حکایت می کند.

در ضمن صحبت چنین گفت : وقتی دوازده ساله بودم روزی به اتفاق یکی از منسوبین با چند تن از طلبه های مدرسه به خارج شهر اصفهان رفتیم و خواستیم به باغ (کلادون) وارد شویم ولی چون پسران ظل السلطان آنجا بودند میسر نشد.باری تا عصر در مزارع اطراف به گشت و تفریح مشغول بودیم.وقتی شاهزاده ها رفتند ، وارد باغ شدیم و به عمارتی که رو به فضای زیبای باغ نگاه می کرد وارد شدیم و نشستیم.یکی از همراهان ما شیخ احمد نامی بود که صدای ملیح بسیار گرمی داشت.ما به خلاف کسانی که چند لحظه پیش در اطاق بودند و انواع وسائل زندگانی برایشان آماده بود ، هیچ نوع تفریح خاطری نداشتیم ، نه خوردنی ، نه نوشیدنی ، نه بزم و عیش و طرب ، اما همراهان ، جرگه ی با محبت بی ریائی داشتند و تنها به دوستی و هم نشینی و صحبت یکدیگر خاطرشان را خوش می کردند.شیخ احمد کنار ارسی بزرگی که به طرف باغ بود نشست و ابوعطا خواند : آوازی که هیچ گاه کیف و لذت آن از خاطرم محو نمی شود.

دوستی دارم بسیار با ذوق که عاشق موسیقی ایرانیست و همواره اوقات خود را با اهل ساز و آواز می گذراند.محفلی دارد گرم و بی ریا و دلی پرشور و با صفا که هنرمندان را به جانب خود می کشاند.نوای سنتور و آهنگ سه تار و صدای ضربش شیفتگان بی شمار دارد.هر گاه به خانه اش رفته ام ، نوازندگانی با ذوق و خوانندگانی خوش صوت دورش نشسته بودند.می زدند و می خواندند و سخن از شعر و موسیقی می گفتند.نام او را در صفحات قبل به اشاره برده ام و از او بعدها به تفصیل بیشتری سخن به میان خواهم آورد.نامش نور علی برومند است که برای گرد آوردن اطلاعات لازم ، جهت نگارش این کتاب ، مرا کمکهای بسیار نمود و با هر یک از اهل فن که با آنها شناسائی نداشتم ، آشنایم کرد.اکنون هم مقصود معرفی او نیست تا موقع آن فرا رسد.

یکی از روزها که به خانه اش رفتم چند تن از نخبه ی موسیقی دانان اطرافش نشسته بودند که همه را می شناختم ولی با یکی از آنها سابقه ی آشنائی نداشتم.دوستی دیگر عکس وی را قبلا به من داده بود.خوب که در چهره اش دقت کردم ، شناختمش.از برومند پرسیدم این مرد همان موسیقی شناسی نیست که عکسش را دارم ؟ گفت چرا ، سلیمان امیر قاسمی است.


(شماره 122) سلیمان امیرقاسمی

آهسته از برومند پرسیدم ، آیا این مرد هفتاد ساله هنوز هم شوق خواندن دارد ؟ گفت جایت خالی بود ، پیش ازینکه به اینجا بیائی یک دستگاه ماهور خواند و بسیار خوب از عهده برآمد.سه تار را دست نورعلی دادم و او هم درآمد سه گاه را در پرده ی چپ کوک آغاز کرد.به برومند گفتم آیا این مایه برای او زیاد نیست؟ گفت کمی صبر کن و با گوشه ی چشم به میرقاسمی اشاره کرد.وی نخست در بم و سپس در اوج غزلی از سعدی را با این شعر شروع کرد:

دیده از دیدار خوبان بر گرفتن مشکل است

وقتی به مخالف رسید و فرود آمد ، گفت خواندم ولی این مایه ی جوانی من بود.الحق خوب از عهده برآمد ، جای جوانان پر ادعای امروز خالی بود که بینند پیرمردی هفتاد ساله چگونه می خواند!

طاهرزاده در مجلس حضور داشت و مایه ی مخالف را در بم ، دنبال کرد و آنرا تبدیل به اصفهان نمود و چند بیت ازین غزل سعدی بخواند :

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی                                                              گر تاج می فرستی و گر تیغ میزنی

این عشق را زوال نباشد ، به حکم آنک                                                           ما پاک دیده ایم و تو پاکیزه دامنی

استاد با سبکی ماهرانه از مایه ی اصفهان دوباره فرودی مناسب به سه گاه داد و گفت : امیر قاسمی مرا بر سر شوق آورد ولی افسوس که صدایم دیگر یاری نمی کند! شوق خواندن هست ولی سینه ام توانائی ندارد.سعدی هم در پایان همین غزل ، چنین وصف حال می کند:

با مدعی بگوی ، که ما خود شکسته ایم                                                       محتاج پنجه نیست که با ما در افکنی

باری اگر صدای کنونی طاهرزاده از عهده ی ابراز احساسات درونی او بر نمی آید ، صفحه هایش که با تار درویش همراهست و خوشبختانه چند نمونه از آنها هنوز موجود می باشد ، بهترین شاهد حسن سلیقه و سبک شیوای اوست.شاید برخی بگویند این صفحه ها کجاست و چرا از رادیو شنیده نمی شود؟ مگر آن دستگاه جوینده ی این آثار نیست؟ جوابش با من نیست ، از خودشان بپرسید.یکی می گفت در آنجا به مصداق این شعر حافظ عمل می کنند:

هر که خواهد گو بیا و هر که خواهد گو برو                                      گیرو دار و حاجب و دربان درین درگاه نیست




دیدگاه کاربران


ارسال دیدگاه

*
شماره تماس شما دیده نخواهد شد.
پست الکترونیکی شما دیده نخواهد شد.
*