بداهه‌نوازی: هنر اندیشیدن و اجرای موسیقی به طور همزمان.

تاریخ موسیقی ایران تصنیف های وطنی

من عارف را ندیده بودم ولی تصنیف هایش را که وقتی می ساخت ، دهان به دهان می گشت ، در مجالس دوستانه شنیده بودم.اشعارش را از روی کتابچه ی پدرم استنساخ کرده و از طفولیت خوانده و با این آهنگها انس فراوان داشتم.می گفتند در سالهائی که در شیراز می زیستم کنسرتهائی داده و اولین کنسرتش را هم در زمان طفولیت من داده و پدرم در تهران نبوده است که برود و من را هم با خود ببرد.ولی آنچه می دانستم عارف تنها کسی بود که در آن موقع تصنیف می ساخت و آهنگ و شعرش را خود می سرود و در مجالسی که با دوستانش داشت با صدای دو دانگ ملیح خود می خواند.حتی غزلهائی روی موضوعات سیاسی می ساخت که بسیار معروف بود و از دهان آواز خوانها می شنیدم.از وقتی به تهران برگشته بودم بسیار میل داشتم او را ببینم ولی تصادفی نشده بود.وقتی موضوع را با پدرم در میان گذاردم ، گفت من با او آشنائی دارم و در بعضی محافل دوستانه ، بسیاری از تصنیفهایش را هم از دهان خودش شنیده ام ولی روی هم رفته زندگی و معاشرت با او کار آسانی نیست:آدمی است زود رنج و احساسی اما گویا در صدد دادن کنسرتیست ، اگر مجالی شد خواهیم رفت.

این وعده تحقق یافت و در سال 1301 بود که برای اولین دفعه عارف را در صحنه ی سالن گراند هتل که محل فعلی تماشاخانه ی تهران است دیدم در حالی که چند سبد گل اطرافش گذارده و نوازندگان ، مانند نیم دایره دورش نشسته بودند.


(شماره 129) عارف قزوینی (شاعر تصنیف ساز)

این تالار را چند سال قبل که طفل بودم و مرا به یک نمایشی بردند ، دیده بودم وخوب به خاطر دارم که چون در آن ایام زنها حق حضور درین مجالس را نداشتند ، مادر و خواهرم خیلی آرزوی دیدن نمایش را داشتند ، آن شب بدون چادر به اتفاق چند خانم ارمنی در بالکن ظاهر شدند و دل ما دائماً در تشویش بود مبادا شناخته شوند و موجبات زحمت فراهم گردد ولی خوشبختانه حادثه ای رخ نداد.به هر حال این سالن تنها محلی بود که در تهران به همت (باقراوف) ساخته شده بود و گاهگاهی در آن نمایشی می دادند.کنسرتهای عارف هم درین محل برگذار می شد و بعد از کنسرهای انجن اخوت که جنبه ی اختصاصی داشت ، این کنسرتها مخصوص طبقه ی خاصی نبود و ورود به کنسرت با خرید بلیط برای عموم آزاد بود.

کنسرت عارف - پرده عقب رفت و کنسرت با پیش درآمدی شروع شد.بعد نوبت آواز رسید.شکری که تارزن مورد علاقه ی عارف بود و ساز را بسیار دلچسب و شیرین می نواخت ، درآمد دشتی را آغاز کرد و عارف غزلی را که با این بیت شروع می شد با آواز جانسوزی بسرائید:

دل هیچگه زجور تو ، دل ناگران نبود                                                         بارگران عشق تو بردل گران نبود

نوبت به تصنیف رسید و عارف ترانه ی معروفی را که به یاد دوست ناکامش کلنل محمد تقی خان پسیان ساخته بود به همراهی ارکستر بخواند.این تصنیف که بهترین نمونه ی ساخته های عارف است با تأثیری بی پایان خوانده شد که در دلها اثری عمیق داشت:

گریه کن گر سیل خون گری ثمر ندارد                                                     ناله ای که ناید زنای دل اثر ندارد

دیده غیر اشک تر ندارد                                                                     این محرم و صفر ندارد

گر زنیم چاک ، جیب جان چه باک                                                        مرد جز هلاک ، هیچ چاره ی دگر ندارد

زندگی دگر ثمر ندارد

صوت مؤثر عارف و ناله های جانکاه آهنگ ، از داستان ملتی غم زده که در راه آزادی کوششها کرده وبه نتیجه نرسیده بود ، حکایتها می کرد.آنها که ازین حکایت باخبر و شریک این داستان بودند ، بیشتر متأثر شدند چنانکه دامان شکیبائی از دست دادند و اشکی از دیده  فشاندند ، ولی آنان که از فداکاری دیگران استفاده کرده و به ناحق به مقامی که درخور آن نبودند رسیده بودند ، به مثل معروف ، به ریش ناکامان خندیدند.عارف نیز مانند دوستی که به یادش تصنیف ساخته بود ناکام بود ، با این تفاوت که یارش ، مرده ی در زیر خاک خفته و شاعر ، زنده ای دل مرده و دوست از کف داده

من در آن زمان ، هنوز فکرم به آنجا نمی رسید که علت واقعی تأثرات تصنیف ساز را دریابم ، ولی همین قدر متوجه بودم که بیشتر تماشاچیا ، رازی نهفته در دل داشتند که بی آنکه فاش کنند ، وقتی به دوستان همداستان خود می رسیدند ، تنها با نگاهی ، از آن رازها ، حکایتها می گفتند.همان رازی که در مقابل اغیار برزبان نمی آمد ، ولی درسینه های سوزان ، آتشی فروزان برافروخته بود.

من نیز مانند دیگران با خاطری اندوهناک ، تالار کنسرت را ترک کردم و دنبال پدرم به راه افتادم.در راه چون پدرم را خاموش و غمگین دیدم ، دم فرو بستم ولی او خود به زبان آمد و گفت : این هم عارفی که از کودکی تصنیف هایش را می خواندی و شوق دیدارش را داشتی.گفتم چه تصنیف زیبائی خواند ؛ باید آن را فرا گرفت.گفت با شکری آشنایم و از او خواهم آموخت ؛ به توهم یاد می دهم.سپس آهی کشید و گفت : ولی افسوس!

به چهره اش نگاه کردم اما چون خیابان تاریک بود ، تنها شبی از صورتش دیدم که آثار اندوهش هویدا نبود ولی آن قدر به او نگریستم تا دیدگانم به تاریکی خو گرفت واثر یک غم پنهانی از گذشته های اندوهناکی حکایت می کرد از قیافه اش خوانده می شد.گفتم چرا افسوس خوردید؟ گفت تصنیفهای عارف را فراموش نکن ؛ شاید دیگر مانند آنها نشنوی!گفتم عارف جوان است ؛ از آوازش هم پیداست که دلی پرغوغا و ذوقی پرشور دارد.گفت آری اما خاطری افسرده زیرا ازین پس آنچه بر دلش بگذرد برزبانش جاری نخواهد شد ؟ گفتم چرا؟ تأملی کرد و گفت : شاید زبانش بسته شود ! تعجبم بیشتر شد که چگونه چنین زبانی بسته می شود! با شگفتی گفتم : پدر جان چرا با من به زبانی سخن می گوئید که نفهمم ؟ گفت همه چیز را نمی توان گفت ؛ اگر بعدها خواستی بفهمی ،تجسس می کنی و علت را در می یابی و اگر هم نخواستی درک کنی  ، مانند بسیاری از مردم که عمری به نادانی می گذرانند به جستجو نخواهی رفت.گفتم چرا حالا نفهمم ؟ گفت برای فهم این مطلب مقدماتی لازم است که تو هنوز آنها را نخوانده ای.

به احترام گفته ی پدرم سکوت کردم ، اما سکوتی که حاکی از عدم رضایت بود.دنباله ی این گفت و شنید هم مانند تمام داستانهای زود گذر دوره ی طفولیت فراموش شد.جلسات دوستانه ی شبانه باز گاهی تشکیل می شد ساز و آواز هم بهترین مونس ما بود.چون به موسیقی آشنا شده بودم ، برخی از تصنیفهای گذشته ای او بهترین مونس ما بود.چون به موسیقی آشنا شده بودم ، برخی از تصنیفهای گذشته ی او را می خواندم و با ساز می زدم ، اما دیگر تصنیفی از آن قبیل نسرود.پدرم درست گفته بود زیرا عارف دم فرو بست.

ازین پس فقط دو خاطره از او باقیست : یکی کنسرتی که به مناسبت پیش آمد حوادث جمهوری در تهران داد و این تصنیف را در ماهور خواند:

روی دلکش موی دیجور                                                                         روی اندر موی منشور

دست کزین غرفه این حور                                                                      کو کشد جز دست جمهور

و دیگر چند کنسرت که در اسفند 1303 در تبریز داد و تصنیفی را که چند سال قبل برای آذربایجان ساخته بود و با این شعر آغاز می شد ، در اولین کنسرت بخواند.

جان برخی آذربایجان باد                                                                       این مهد زردشت ، امن و امان باد

تصنیف دیگری هم به یاد سران آزادی خواه آذربایجان سرود که در یکی از همان کنسرتها بخواند:

باد خزانی ، زد ناگهانی ، کرد آنچه دانی                                          برهم زد ایام نشاط و روزگار کامرانی

ظلم خزان کرد ، با گلستان کرد ، دانی چسان کرد؟                              آنسان که من کردم ، به دور زندگانی با زندگانی

تصنیفهای عارف - هر چند در این زمینه سالها قبل در کتابی بحث کرده ام و اشعار تصانیف نیز در دیوانش به چاپ رسیده است ولی درین جا نیز نمی توان ناگفته گذارد که عارف در حدود بیست تصنیف ساخته است که اشعارش شامل یک دوره ی تاریخ گویای چهارده ساله ی اول مشروطیت ایران است.با تصنیف شور که به مناسبت ورود فاتحین ملت به تهران ، گفته است آغاز می گردد:

ای امان از فراغت                                                                                 مردم از اشتیاقت

از که گیرم سراغت

مژده ای دل که جانان آمد                                                                         یوسف از چه به کنعان آمد

دور مشروطه خواهان آمد

و با تصنیف دیگری که بدرقه ی کابینه ی سیاه شده است انجام می پذیرد :

ای دست حق پشت و پناهت بازا                                                                 چشمم آرزومند نگاهت بازا

وی توده ی ملت سپاهت بازا                                                                     قربان کابینه ی سیاهت بازا

آنچه معلوم می شود عارف که خاطرات تلخی از دوره ی استبداد داشت ، همین که نسیم جان بخش آزادی وزید ، با دلی پرامید و قدمی استوار ، به پیش آهنگان مشروطیت ایران پیوست و با آنها درین راه همقدم شد ، ولی طولی نکشید که از بسیاری  از آنها ناامید گردید ، چه تمام بدبختیهای هموطنان خود را از چشم آنها دید.به این جهت تیغ زبان کشید و در لباس شعر و آهنگ با آنها سخت به مبارزه پرداخت.

گفته های او هر چند بسیار مؤثر بود و همینکه عارف تصنیفی راجع به وضع اجتماعی روز می ساخت و در یکی دو محل می خواند ، دهان به دهان می گشت و به همه جا می رسید حتی شهر به شهر هم می رفت ، ولی در آنها که باید اثر کند ، تأثیر نمی بخشید : گروهی مست باده ی خود کامی بودند و دسته ای در پی جبران ایام ناکامی.

در همین موقع بود که جنگ بین الملل اول آغاز شد و عارف نیز مانند بعضی هم مسلکان خود ، مهاجرت کرد ولی در خارج از میهن نیز بیکار نشست و چند تصنیف به یاد گار فرستاد مانند تصنیف چه شورها و ارمنستان که قبلا ذکرش گذشت و تصنیف دیگری که با این ابیات آغازها می شود:

شانه بر زلف پریشان زده ای ، به به به                                                 دست بر منظره ی جان زده ای ، به به به

آفتاب از چه طرف سر زده امروز ، که سر                                             به من بی سر و سامان زده ای ، به به به

بالاخره بعد از چند سال دوری از وطن به ایران برگشت و دنباله ی کار خود را گرفت ولی روز به روز ناامیدتر شد ، چنانکه در موقع رفتن به اصفهان در تصنیف بیات ترک برای ابناء بشر از خداوند طلب مرگ کرد:

رحم ای خدای دادگر ، کردی نکردی                                                       ای بقا به فرزند بشر، کردی نکردی

سپس وقتی گفتگوی جمهوری به میان آمد ، شاعر افسرده دوباره نشاطی یافت ، درمان درد مملکت را انقلاب دانست و سرود جمهوری ساخت ولی چون درین آخرین سرود ، جمله ای گفت که کمال مطلوب آن روزش بود و در روزهای بعد اوضاع دگرگون شد و به صورت دیگری جلوه نمود ، او هم خاموشی گزید و باقی عمر را در دره ی مراد بک همدان به انزوا و نامرادی گذرانید.

تصنیف های عارف مانند دل غمگینش پرسوز بوده و شاید به همین جهت مقام دشتی و افشاری را که یازده تصنیف درین دو پرده ساخته ، برای ابراز احساسات خود مناسبتر دیده است.او در یکی از تصانیفش که در طوالش در پرده ی سه گاه ساخته ، آروز کرده است که دردش به درمان برسد:

اگر درد من به درمان رسد ، چه می شه                                                  شب هجر اگر به پایان رسد ، چه می شه

اگر بار دل به منزل رسد ، چه می شه                                                     سر من اگر به سامان رسد ، چه می شه

ولی درد او هم مانند بسی صاحبان درد ، درمانی نیافت چنانکه خودش هم مدتها فراموش شد.اما اگر روزی حسابی در کار باشد ، ملت ایران باید به داشتن تصنیف سازی چون عارف که شعر و آهنگش در بیداری مردم تأثیر بسزا داشته است ، بسی افتخار نماید نه اینکه هنوز هم پس از اینکه بیست و یک سال از مرگش می گذرد سنگی بر روی قبرش نباشد و کسی به آرامگاه ابن سینا می رود بی توجه پا برمزار او گذارد و نداند آنجا کسی خفته است که گفت:

به غیر عشق ، نشان از جهان ، نخواهند ماند                                           بماند عشق ، ولیکن جهان نخواند ماند

بی جهت نبود که نبود که وقتی ناله ی جانسوز عارف را شنیدم که گفت :

صدای ناله ی عارف به گوش هر که رسید                                        چو دف به سر زد و چون چنگ در خروش آمد

خاموش نماندم و درین سرگذشت که قسمتی از آن مصادف با ایام اوست نامی از عارف شوریده بردم.

مقام عارف - هر چند دیوان عارف با سرگذشتی به قلم خودش و مقدمه ی دلچسبی به خامه ی دکتر رضا زاده ی شفق چاپ شده است و در دسترس همه می باشد ولی باید از اهمیت شاعر تصنیف ساز درین جا نیز سخن گفته شود : عارف اولین تصنیف سازیست که مضامین اجتماعی و افکار سیاسی و انتقاد از اوضاع زمان خود را در لباس شعر و آهنگ مجسم کرده و موسیقی را وسیله ی نشر و تبلیغ عقاید انقلابی و افکار آزادی خواهی خود نموده است.او درین مقام صاحب سلیقه و ابتکار مخصوص است و در حقیقیت می توان وی را در ایران مخترع این سبک دانست.

عارف زاده ی انقلاب مشروطیت است و دوره ی او برای نشر این مرام کاملا مناسب بود ولی همین که اوضاع سیاسی تغییر کرد و دوران کوتاه مشروطه ی ما تنها ظاهرش ماند و معنایش از دست رفت و مقدمات دیکتاتوری فراهم شد ، او چون مرد این میدان نبود ، دفتر شعر و شاعری را پیچید و کنار گذارد.

اهل ادب مایه ی شاعری او را کافی نمی دانند و براو نقادی می کنند ، حق هم دارند ، وی را نمی توان شاعر بزرگی نامید ولی تصنیف ساز ماهریست در کلام و آهنگ او تأثیری بسزاست چنانکه بعضی از تصانیفش هرگز کهنه نخواهد شد.نغمه های زیبا و جمله های قشنگ و روش مطلوبی که در ساختمان این ترانه ها به کار برده ، تراوشی از یک ذوق بسیار لطیف است.


یکی از خواص آهنگهای عارف ، غم و اندوهیست که سراسر تصنیف های او را فرا گرفته و به خوبی نشان می دهد که این نغمات ، آثار یک دل افسرده و روح پژمرده و فکر بدبین ناراضی است و این افکار را وضع روزگار در او ایجاد کرده بود.احساسات وطن پرستانه ی عارف بسیار شدید و او یکی از مخالفان سرسخت حکومت خود مختاری و طالب جمهوری بود.به همین جهت تصنیف خاصی برای این موضوع ساخت.

تلفیق شعر و موسیقی

اصولا وقتی گوینده ی شعر و سازنده ی آهنگ ، یکی باشد ، باید تصنیف از لحاظ تلفیق شعر و موسیقی بسیار خوب از کار درآید در صورتی که در بعضی موارد ، تصنیفهای عارف ازین نظر ، بی نقص نیست چنانکه در موقع خواندن ، همانطور که در تقطیع شعر مرسوم است ، احتیاج به افزودن ضمه ی اضافی پیدا می شود ، یا در وسط کلمات ، آهنگ بریده می شود ، یا نصف یک کلمه که بخودی خود معنی ندارد تکرار می گردد.همچنین کلماتی مانند امان ، جانم ، خدا ، حبیبم ، طبیبم ، عزیزم زیاد به کار رفته است که ممدوح به نظر نمی رسد.

برای روشن شدن مطلب به اشعار زیر که نمونه ای ازین نکته هاست مراجعه نمائید:

ای امان از فراقت ، امان                                                                            مردم از اشتیاقت ، امان

از که گیرم سراغت ، امان                                                                         (امان امان امان امان)

ملاحظه کنید در این چهار مصراع ، هشت بار کلمه ی (امان) تکرار شده یا در تصنیف ذیل چند بار کلمات (جانم) و (خدا) مکرر گشته است:

نمی دانم چه در پیمانه کردی (جانم)                                                                تو لیلی وش مرا دیوانه کردی

(جانم دیوانه کردی جانم                                                                           دیوانه کردی خدا دیوانه کردی)

چه شد اندر دل من جا گرفتی (جانم)                                                            مکان در خانه ی ویرانه کردی

(جانم ویرانه کردی جانم                                                                       ویرانه کردی خدا خدا ویرانه کردی)

همچنین درین تصنیف علاوه بر کلمات خدا و جانم کلمه های گشت و زاغ و مرغ نیز تکرار شده است :

هنگام می و فصل گل و گشت (و جانم گشت و خدا گشت و) چمن شد

در بار بهاری تهی از زاغ و (جانم زاغ و خدا زاغ و) زغن شد

دلتنگ چو من مرغ (جانم مرغ) قفس بهر وطن شد

یا درین تصنیف که زیباترین آهنگ های اوست چه اندازه مکررات زیاد است :

جهان پر از غم دل از (جهان پر از غم دل از) زبان ساز می کنم (می کنم)...

ز اشک پرس که افشا نمود ، راز درونی (نمود راز درونی ، نمود راز درونی ، نمود راز درونی).

درین تصنیف ، آهنگ طوری خوانده می شود که معنی شعر به کلی دگرگون می شود.یعنی به عوض اینکه بعد از کلمه ی (ما) سکوت شود ، به این ترتیب :

بماندیم ما ، مستقل شد ارمنستان

بعد از کلمه ی (مستقل) مکث می شود و به این صورت ادا می گردد:

بماندیم و ما مستقل شد ، شد ارمنستان ، منستان ، منستان ، شد ارمنستان

ملاحظه می نمائید که علاوه بر واو عطف که قبل از (ما) می آید قسمتی از کلمه ی (ارمنستان) هم که به تنهائی بی معنی است چند بار تکرار می شود.

البته آنچه امروز به نظر ما نقص می آید ، در آن زمان شاید عیب نداشت زیرا تصنیف هائی هم که قبل از عارف ساخته می شد ازین جهات خالی از نقص نبود و عارف هم سعی داشت که وزن عروضی شعر از دست نرود ، چنانکه وقتی کلمات زائد را که در پرانتز نوشته ام حذف کنید ، نقصی به معنی وارد نمی شود ولی در خواندن آهنگ ، این کلمات را باید تکرار کرد و گرنه نغمه ی تصنیف خراب می شود.

صرف نظر ازین نکته ها ، ترانه های عارف در نوع خود بی نظیر است و بعد از او هم دیگر کسی پیدا نشد که کلام و آهنگش مانند او تأثیرداشته باشد ، هر چند زمانه هم این اقتضا را نداشت که شاعر به ذوق خود شعر بگوید و در گفتن ، آزاد باشد. به همین جهت بود که پس از عارف ، شاعران دیگر، تصنیف وطنی نسرودند و از گل و می و عشق و معشوق که زیانی به جائی نمی رساند سخن گفتند چنانکه هنوز هم بازار این سبک رواج دارد.

بعد از میرزا ابوالقاسم عارف قزوینی ، کار تصنیف سازی از لحاظ شعر و آهنگ تقسیم شد به این ترتیب که نخست ، موسیقی دانها آهنگ را ساختند و بعد گویندگانی مانند ملک الشعرای بهار و وحید دستگردی و چند شاعر دیگر ، اشعار را سرودند که نمونه ای از آنها را قبلا نوشته ام بنابراین چون آهنگ سازان تنها متوجه ساختن نغمه بودند و به اوزان شعری توجهی نداشتند و شاعران هم به تدریج از تکرار کلمات خسته شدند ، موضوع وزن عروضی ، در تصنیف سازی از بین رفت و این نوع اشعار از قید اوزان متداول آزاد شد و شاید همین کار سبب ایجاد هجائی (سیلابی) گردید.تنها شاعری که پس از عارف در سرودن تصنیف ، شعر و آهنگ را خود گفت محمد علی امیر جاهد است که به موقع خود از او نیز سخن به میان خواهد آمد.بخصوص که دیوان او تازگی با نت آهنگهایش به وضع دلپسندی چاپ شد است و می توان پس از مطالعه ی کافی درباره ی آن اظهار نظر نمود.


(شماره 130) محمد علی امیرمجاهد

باقی ماند یک نکته که ارزش اخلاقی و اجتماعی عارف را مطالعه کنیم.خواننده ی محترم اجازه خواهد داد که ازین بابت چیزی ننویسم زیرا همه کس با خواندن سرگذشتش که در دیوانش به چاپ رسیده است مطلب را به خوبی درخواهد یافت.ازین گذشته بنا به نوشته ی دکتر شفق ، خود عارف آنچه دشمنی ممکن بود در حق خویش روا داشته و درین خصوص حقی برای دیگران باقی نگذاشته است.پس من هم درین باره سکوت می کنم و با شعری از حافظ ، داستان عارف را به پایان می رسانم:

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش                                                    هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت




دیدگاه کاربران


ارسال دیدگاه

*
شماره تماس شما دیده نخواهد شد.
پست الکترونیکی شما دیده نخواهد شد.
*