بداهه‌نوازی: هنر اندیشیدن و اجرای موسیقی به طور همزمان.

تاریخ موسیقی ایران پایان سخن

در اوائل تابستان 1302 روزی خانم یمن السلطنه که با مادرم دوست صمیمی بود به خانه ی ما آمد.وقتی دید من هم ساز می زنم ، گفت دیگر ازین بهتر نمی شود ، باید روحی جان را با (نوری جان) آشنا کنم ، این دو برای هم ساخته شده اند - پرسیدم نوری جان کیست ؟ گفت پسرعموئی دارم که یک سال از تو بزرگتر است، منزلش هم چسبیده به خانه ی خودم در همین نزدیکیست ؛ به اخلاق هردوی شما آشنایم و می دانم که به زودی با هم الفت خواهید یافت ؛ اکنون که مدرسه ها تعطیل است ، چه بهتر که با هم ساز بزنید ؛ او شاگرد درویشخان است و تارش خوب پیشرفت کرده و برای تو که استادت به سفر رفته قابل استفاده است.

صبح روز بعد به منزل یمن السلطنه رفتم.چه مرد شریفی بود.هنگام اقامت شیراز با این خانواده انسی به سزا داشتم.پسری هیجده ساله آنجا نشسته بود که معلوم شد نامش نورعلی است.نگاهی به هم کردیم و در سخن باز نمودیم و از ساز و موسیقی گفتگو کردیم.طولی نکشید که با هم خو گرفتیم مثل اینکه سالها با هم دوست بوده ایم.نوری جان دست مرا گرفت و به خانه ی خوب برد ، وارد باغچه ای با صفا شدیم که درکمال ذوق و مهارت گلکاری شده بود ، پدرش توی باغ قدم می زد و گلهائی را که به دست خود کاشته بود تماشا می کرد ، وقتی چشمش به ما افتاد ، گفت نوری ، دوست تازه ای پیدا کرده ای ! نوری گفت آری بابا جان هم اکنون درخانه ی دختر عمو با هم آشنا شدیم ، ساز هم می زند ، می خواهیم ایام تعطیل را با هم کاری کنیم ، سپس مرا معرفی کرد.جواهری ، پدرم را شناخت و گفت : دوستی نو مبارک است.


(شماره 164) از چپ نفر اول : عبدالوهاب جواهری برومند و طفلی که جلوی او نشسته نورعلی برومند است.

پیرمردی که روبرو نشسته سماع حضور و طفل سمت راستش حبیب سماعی است.

میرزاعبدالوهاب خان عاشق ساز و گل بود ، باغچه اش را خانقاه اهل ذوق و هنر می گفتند ، نوای تار درویش و ویولن حسام السلطنه و آواز طاهر زاده و آهنگ ساز بسی هنرمندان معروف آن زمان همواره ازین کانون موسیقی به گوش می رسید.راستی مثل اینکه میراث ذوقی او هم بعد از خودش تقسیم شد چه ذوق موسیقی را به فرزند بزرگتر خود نورعلی داد و عشق به گل را به پسر دومش محمود علی سپرد.اکنون که بیش  از سی سال از آن زمان می گذرد ، هنوز هم این خانقاه هنر و ذوق مقام خود را از دست نداده است ، هر کس بخواهد به فیض دیدار موسیقی شناسان نامی قدیم و جدید نائل آید باید راه خانه ی برومند را در پیش گیرد و در آن باغ با صفا و محفل پر از مهر و وفا ، شیواترین نغمه های دل انگیز موسیقی ملی ایران را به گوش جان بشنود و روح را با این نواهای دلپذیر طرب خیز آرامش دهد.

کار مهر و محبت نوری و من به آنجا رسید که همه روزه از بامداد تا شام با هم به سر می بردیم.تا هوا گرم بود ، توی اطاق و همین که رو به خنکی می رفت ، در ایوان خوش منظری که مشرف به باغچه های پراز گل بود می نشستم و آهنگهای ضربی به خصوص ساخته های درویش و رکنی را با یکدیگر می نواختیم و ردیف آوازها را دوره می کردیم.راستی ما دوتن عاشق ساز و آهنگ بودیم وهر چه می زدیم، خسته نمی شدیم. علی محمد خان حیدریان دائی نورعلی خان گاهی به سراغ ما می آمد.وی از شاگردان ممتاز کمال الملک بود و تابلوی زیبائی از چهره ی خواهر زاده ی خود کشیده بود که در صفحه ی مقابل به نظر می رسد.حیدریان نه تنها در نقاشی استاد بود ، تار و ویولن را نیز به خوبی می نواخت.گاهی برای اینکه ما را تشویق کند مضرابی به سیم می زد و آرشه ای به ویولن می کشید و ما را از نوای خوش آهنگ سازخود بهره می رساند.سیمهائی آرام و مهربان برروی تار خم می شد که عالمی از عشق به هنر بود.عاشقی که هنوز هم قلم مو به دست در کارگاه خود تنها و ساکت می نشیند و با فکر وطرح و رنگ زیباترین شاهکارها رابه وجود می آورد.اما بی ریا


(شماره 165) نورعلی برومند (تابلو نقاشی کار استاد علیمحمد حیدریان)

بی تظاهر یعنی بهترین نمونه ی یک هنرمند زبردست با تقوی که نظیر او دراین روزگار بسیار کمیاب است.

روزی از حیدریان پرسیدم بهترین استاد ویولن کیست که از هنرش کسب فیض کنم.گفت اگر حقیقت را می خواهی باید کار با شیوه ی صحیح علمی باشد و همین ایام وسیله اش فراهم می شود.پرسیدم چطور؟ گفت نام علینقی خان وزیری را شنیده ای ؟ گفتم آری.گفت سالها با موسیقی سروکار داشت ؛ عاقبت عاشق این هنر شد و دست از کارهای دیگرش شست.پنج سال برای تکمیل این فن به اروپا رفت.حالا برگشته است و خیال تأسیس مدرسه ای دارد.وقتی مدرسه اش دائر شد ، نزد او برو و بی جهت عمر خود را پیش این و آن تلف نکن.من هم بیان وعده خوش بودم و در انتظار افتتاح مدرسه ی وزیری روز شماری می کردم.

دوران خوش تابستان سپری شد.نوری را برای تکمیل تحصیل به اروپا فرستادند.پدرش می گفت آنقدر به موسیقی علاقمند شده است که اگر تهران بماند از فکر درس باز می ایستد.باید به اروپا برود و رشته ای بیاموزد که به کار آتیه اش بیاید.

وقتی برای خداحافظی رفتم ، اتومبیلی حاضر بود.نورعلی اجازه گرفت سه تار کوچکی با خود به اروپا ببرد که گاهی بنوازد و آن سه تار را که (روشنک) می نامید در آستین کتش گذارد و حرکت کرد.

من خود به چشم خویشتن                                                                              دیدم که جانم می رود

آری ایام دوستی کوتاه اما پایدار ما برای زمانی طولانی به سرآمد

 اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد                                                باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

برومند سالها در آلمان تحصیل طب کرد ولی پیشامد چنان شد که پس از بازگشت به وطن ، دوباره با همان محبوب دیرین خود ساز ، هم آواز شد و اکنون هم مونسی جز آن ندارد.

هزار نقش برآرد زمانه ونبود                                                              یکی چنانکه در آئینه ی تصور ماست

پدر می خواست پسرش داروی درد بیماران و مرحم زخم آزردگان باشد.هر چند به ظاهر به این آرزو نرسید ولی مقصودش از راهی دیگر حاصل آمد زیرا هم اکنون نوای ساز برومند ، شفابخش آلام درونی و آرام دهنده ی دلهای پریشانست.

اما شرح این حکایت بسی طولانیست که اکنون مجال آن نیست امیدوارم موقع آن هم مانند بسیاری مطالب دیگر که ناتمام مانده است برسد و حق سخن درباره ی نورعلی برومند و هنرمندان دیگر، در جای خود ادا شود.اما آخرین نکته ای که باید گفته آید اینست :

چنانکه در قبل اشاره شد در نظر داشتم این سرگذشت را به آبان 1304 برسان ولی هم اکنون که به یادداشتهای خود نظر می افکنم نکته های بی شماری می بینم که برای نگارش آن باید لااقل دویست صفحه ی دیگر را سیاه کنم.ازین گذشته در اواخر سال 1302با ورود استاد علینقی وزیری به میدان موسیقی ایران تحولی پدیدار می شود که خود موضوع بحث جداگانه ایست.پس درین جا هم آنچه در آغاز کتاب پیش بینی کرده بودم درست از کار درنمی آمد.بنابراین به تصور اینکه مطالب این کتاب برای یک جلد کفایت می کند ، به سبک قصه سرایان می گویم که نیمه ی اول این سرگذشت به پایان رسید.اگر توفیق دست داد و آنچه تا اینجا نوشته ام ، مقبول طبع مردم صاحب نظر افتاد ، مرغ دستان سرای این حکایت هم در بخش دوم ، بر درخت مقصود خواهد نشت.

اگر این نوشته ها به ذوق و سلیقه ی شما نبود، خواهش دل خود را برآورده ام و آنچه درخاطر داشته ام برین ورق پاره ها ریخته ام ، پس امید پوزش دارم و به این آرزو که بخش دوم سرگذشت را هم شاید در آتیه ای نزدیک از نظر شما بگذرانم ، خواننده ی عزیز را به خدا می سپارم.




دیدگاه کاربران


ارسال دیدگاه

*
شماره تماس شما دیده نخواهد شد.
پست الکترونیکی شما دیده نخواهد شد.
*